تبليغاتX
شب گیر - خاطرات قبرس! (ادامه ی قسمت سوم!!!)

مات و مبهوت به اتاق برمی گردی و به داخل شِرّت پناه می بری و تا دو سه روز، به جز در مواقع ضروری، همان فضای محدود و قبر مانندت را ترک نمی کنی، چرا! فقط یک شب ناله های بهزاد، همان شهردار اتاق تو را وادار به ترک شِرّت می کند...

 

بهزاد خمار است و مشغول خماری کشیدن،اول با خودم فکر کردم که از یافتن تریاک در زندان عاجز است، اما با پرس و جویی مختصر، می فهمم که درد اصلی اش بی پولی است، وگرنه تنها آنچه در زندان یافت نمی شود، محدودیت است!

اندک پولی را که در جیب داشتم به او دادم، نمی دانم، شاید به خاطر آن بود که می دانستم چه می کشد، شاید هم با خودم فکر کردم که خداوند را بابت این کار خیر نمک گیر می کنم و شاید هم هردو...

 اما در هر حال میدانستم که افیون، چاره گشای من نیست و تنها و تنها آنچه مرا تسکین می دهد، زجر کشیدن است، در این مدت آنقدر تیک لمس حلقه، تکرار شده است که انگشت انگشتری ام  را زخم کرده ام...

 

سه روز بعد، چهارشنبه است، از قبر موقتت بیرون می خزی و تصمیم می گیری که شانست را مجددن آزمایش کنی، حتی با خودت می گویی که نکند شماره را اشتباهی گرفته ای و یا نکند که او در جایی بوده که مجبور به آن لحن شده و هزاران "نکندِ" امید بخش دیگر...

 

بعد از مدتها،  نمازی می خوانم و دوباره شانسم را امتحان میکنم...

 

صحبت مجدد، اندکی دلگرمت می کند، اما شکل حرف زدن او باز هم طبیعی به نظر نمی رسد، این غیر طبیعی بودن، باعث بروز دلواپسی ای می شود، هنوز با خودت امیدواری که اینجا آخر خط نباشد، هنوز هم با بقیه ی هم اتاقی هایت گرم نگرفته ای و از داخل شدن به جمع آنها شدیدن  پرهیز می کنی، سه روز دیگر هم به این طریق طی میشود و تو فقط خودت را غرق افکار مختلف، و عمدتن منفی می کنی، گیرم که شب آخر باز هم ناله های بهزاد، گه گاهی تو را از لاک خودت بیرون می آورد...

 صبح اول وقت، وکیل بند نامت را صدا می زند و تو را به قسمت مددکاریِ اندرزگاه می فرستد، در مددکاری، دو نامه ی نسبتن وزین را در اختیارت قرار می دهند، دفتر مراسلات را امضاء می کنی و به اتاقت بر می گردی...

 

نامه ها را باز کردم، دو برگه ی دادخواست، در هر دو خواهان، بانوی امید من بود...

یکی جهت دریافت مهریه و دیگری تقاضای طلاق، تاریخ هر دو دادخواست، یک هفته قبل از ورودم به زندان بود...

دنیا روی سرم هوار شد...

در اندک مدتی، تمام بند از حال تو خبردار شدند و تعدادی از هم بندی هایت،به دورت حلقه زدند، اکثرن هم بچه های "اشی مشی"، هر کس به نوعی  ابراز هم دردی می کرد، اما  آنقدر اوضاع ات بهم ریخته بود که هیچ کدام از آن همدردی ها ،کوچکترین تاثیری بر تو  نمی گذاشت، دائم با خودت فکر میکردی که شاید تنها اندکی سیانور، چاره گشا باشد...

 

 

صدای ناله های بهزاد و سنگینی حلقه و سوزش انگشتم، بیش از همیشه آزارم می دهد و مرا از فکر بیرون می آورد...

یرای رهایی از هر دو، حلقه ام را در آوردم و وارد شِرّ بهزاد شدم، حلقه را کف دستش گذاشتم و گفتم: بیا داداش،این حلقه، بیرون یه تومنی می ارزه، بپا سرت رو کلاه نذارن، بفروشش و باهاش جنست رو بخر...

 

بدون توجه به ابراز احساسات و تشکر بی حد و حصر بهزاد، به سر جای خودم برگشتم، انگار اولین بار بود که آدمهای دور و بر خودم را می دیدم، نفسی کشیدم و تصمیم گرفتم که در اولین فرصت، در این آخر خط، زندگی ام را پایان دهم، غافل از این که بقول زنده یاد عمران صلاحی: آخر خط که می رسیم، خطو درازش میکنن!!!...

 

 

 پی نوشت: قصد من از نوشتن این خاطرات، جلب ترحم کسی یا مظلوم نمایی نیست، چه که به هیچکدام از این دو رفتار اعتقاد ندارم، ضمن این که همیشه با خودم فکر کرده ام که گذشته، گذشته است و تنها تجربه های آن ممکن است در مقاطعی از زندگی، به کار آید...

قصد اصلی من این است که با نوشتن این خاطرات، به شما نشان بدهم که آدم های اون طرف دیوار، آدمهای خطرناک و عجیب و غریبی نیستند، خیلی ها هستند که فقط به خاطر یک اشتباه، حتی یک اشتباه کوچک، به زندان میروند...

 اشتباهی که بسیاری ممکن است هزاران بار در روز انجام دهند و مشکلی هم برایشان پیش نیاید...

آنچه تا به حال نوشتم فقط مقدمه ای بود برای آنکه محیطی را شرح دهم که ممکن است به علت ناشناخته بودن، کنجکاوی هر کسی را برانگیزد...

 

 پی نوشت مهم :

نمی دانم تا به حال لذت داشتن برادر را داشته اید یا نه . من اما احساس خوشبختی و  غرور می کنم از این که برادری مثل مهیار دارم . مهیار پسری با وسعت درک غیر قابل تصور و انسانی فهمیده و موفق .  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 19:13 |