زیر پنجره هم یک تلویزیون روی میز چوبی کوتاهی قرار دارد...
بر خلاف قرنطینه، تخت خواب ها هیچکدام تشک ندارند و با چند پتو پوشانده شده اند، کف تخت طبقه ی اول، همان کف اتاق است و تا زیر طبقه ی بعدی، نزدیک به یک متر فاصله دارد،از کف تا سقف طبقه ی دوم، به زحمت به نیم متر می رسد و از کف طبقه ی سوم تا سقف هم بیش از یک متر است... و همه ی اینها یعنی این که ساکنین طبقه ی اول و سوم به راحتی می توانند داخل فضای تخت شان بنشینند، گیرم که با توجه به نبودن هیچ گونه نردبان یا پله ای، ساکنان طبقه ی سوم باید از آمادگی بدنی نسبتن خوبی برخوردار باشند!
بین بالا و پایین هر تخت هم، یک تکه ملحفه، نقش پرده را بازی میکند و وقتی وارد هر تخت می شوی، می توانی با کشیدن پرده ای مشابه، فضای تخت را کاملن از فضای اتاق جدا کنی، این فضا تفاوتی با یک تابوت ندارد و این را در تخت طبقه ی دوم کاملن احساس می کنی...
بعدها می فهمی که هر زندانیِ کم سابقه یا بی سابقه، در بدو ورود به اتاق باید چند وقتی را در طبقه ی دوم سپری کند و سپس در صورت خالی شدن یک تخت، به طبقه ی سوم ارتقا پیدا می کند! اما در هر حال طبقه ی اول، مخصوص قدیمی ها یا سابقه مندهاست و رئیس اتاق و جانشین اش هم نزدیک ترین تخت ها را به تلویزیون دارند، این قاعده در تمام اتاق های بندهای مختلف رعایت می شود و هر گاه وارد اتاقی شوی، برای پیدا کردن رئیس اتاق کافی است بلافاصله سراغ دو تخت پایینِ چپ و راستِ ته اتاق بروی...
محمود تو را به هم اتاقی های جدیدت معرفی می کند و تختی را در طبقه ی دوم کذایی به تو می دهد...
هم اتاقی هایت همگی به جز یک نفر، از تخت هایشان بیرون می آیند و کمی در مورد اتهام، شهر و کارِ تو پرس و جو می کنند و بدون این که تو سوالی کنی، همین اطلاعاتِ مربوط به خودشان را در اختیار تو می گذارند، کسی در این میان برای همه از فلاسکی چای می ریزد، و چای تو را نیز با یک عسل بیست و پنج گرمی مزیّن کرده و خودش را رضا معرفی می کند، به جرم "عجز از پرداخت مهریه" در زندان است...، محمود با غرغر کردنی آشکار و با لحنی تحقیرآمیز، سخنان رضا را قطع می کند و می گوید در زندان به این دسته از زندانیان، عنوان زندانی های "اشی مشی" داده اند... و سپس خیلی کوتاه و مختصر توضیح می دهد که: هزینه ی اتاق، هفته ای هزار تومان است و یک نفر، همان نفری که از تختش بیرون نیامده، شهردار اتاق است و روزی دو نوبت، صبح و بعدازظهر، کف اتاق را جارو می کند و چهار نوبت هم چای فلاسک ها را تازه می کند...
نوبت تلفن اتاق هم چهارشنبه ها، بین ساعت دو تا سه است و هر کس ده دقیقه حق صحبت کردن دارد و اگر نخواهی از نوبتت استفاده کنی، می توانی حقت را به ششصد تومان بفروشی، "خلاف زندان هم جرمش دوبله ست!
در نهایت هم با لحنی شوخی و جدی می افزاید: زیاد غصه نخور مهندس! مگه وقتی از دروازه ی آخری وارد می شدی، یه تابلو رو ندیدی که روش نوشته بود؛ این جا آخر خطه!...
مطمئنن در اون لحظه محمود غافل از این بود که تو با خودت قرار گذاشته ای که با رسیدن به آخر خط،به زندگیت هم پایان دهی...
بعد هم در پی ترتیب دادن تماس تلفنی برای تو، از اتاق بیرون می رود...
یکی از زندانی ها با یک ضبط صوت فکسنی آهنگی از هایده می گذارد با مضمون: خدایا! خدایا!خدایا توی دنیای بزرگت پوسید این دل،می خواستیم، می خواستیم مثل این روز رو نبینیم،که دید این دل... هر چی باید همه درد بکشند... کشید این دل...
به یکباره هجوم چندباره ی دلتنگی آغاز می شود و تیک لمس حلقه به سراغم می آید، در به درِ جایی برای گریستن می شوم، انگاری که یکی از مددجوها دستم را می خواند و بدون اینکه من حرفی بزنم، می گوید: می تونی بروی توی شِرّت، باز هم هاج و واج می شوم... توضیح می دهد که همان محوطه ی تابوت مانند تخت، شِر نام دارد و تنها جایی است که از دیدگاه دیگر مددجویان، حریم خصوصی تو محسوب می شود و کسی با مرد بودن یا نبودنت کاری ندارد و حتی می توانی داخلش را به میل خودت با لامپی کوچک، عکس عزیزی و یا حتی با نوشته ای تزئین کنی...
برای اثبات حرفش، شِرّ خودش را نشان می دهد که بر در و دیوارش، عکس پسربچه ای و چند عکس کوچک از هنرپیشه های معروف (و طبعن خانم!) به چشم می خورد. درست به مانند تزئینات اتاق ماشین های سنگین و یا تاکسی ها که صاحبانشان اکثر زمان زندگی شان را در آن می گذرانند...
وارد شِرّ خودت می شوی، سیگاری می گیرانی و به فکر فرو می روی که در تماس قریب الوقوع با تنها امیدت، چه بگویی؟، وقتی که او به بیگناهی تو صحه می گذارد و تو را باعث افتخار و سربلندی می داند، چه باید بگویی و چگونه با فروتنی او را دلداری بدهی که زیاد خودش را بابت بدبختی تو، سرزنش نکند...
محمود صدایم می کند؛ با خوشحالی به سمت انتهای راهرو می دوم و تازه بعد از وارد شدن به یک دکه ی کوچک چوبی، می فهمم که باید از قبل کارت تلفن هم می خریده ام! خوشبختانه محمود به دادم می رسد و با کارت تلفنی، کارم را راه می اندازد، اینقدر هول هستم که نگاه پر از شک و تردیدش را درک نمی کنم...
با دستانی لرزان و با شوقی غیر قابل وصف، شماره ی او را می گیرم و منتظر می مانم و به محض این که گوشی را بر می دارد، مجال "بفرمائید" گفتن نمی دهم...
- سلام
- سلام
چقدر شنیدن این صدا و لحن سلام کردن، خوشحالم می کند...
اما به محض این که صدایم را می شناسد، لحن مهربانش عوض میشود و به شکلی غریب، حتی غریب تر از یک غریبه، مرا مورد عتاب قرار می دهد...
- به چه حقی به من زنگ می زنی، خیانت کار، کثافت... اصلن چطور جرات می کنی به من زنگ بزنی؟ با چه رویی...
- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ مگه من چه گناهی کردم؟ من به کی خیانت کردم؟ من که حرفی نزده ام
- توِ کثافت، شش ماه پیش، از نبودن من سوءاستفاده کردی و یکی از دوست دخترهای سابقت رو اُوردی خونه و ....
- من!!؟ به خدا نه! من هیچ وقت به تو خیانت نکرده ام! من توی این یکسال زندگی مشترک، حتی به کسی نگاه هم نکرده ام...
آنقدر بر خیانت تو، خیانتی که هرگز مرتکب نشده ای، پافشاری می کند، آنقدر تو را در هیاهوی این اتهام غرق می کند که از اتهام اصلی ات غافل می شوی، حتی آنقدر گیج می شوی که شروع یک بازی را تشخیص نمی دهی...
