تبليغاتX
شب گیر

ای دست!بتازان اسب سرکش قلم را،ای قلم!این تو و این میدان خالی سفید،بتاز!بتاز و بگذار آنچه در دل نهفته ام آشکار شود،بتاز و بگذار این بغض چند ماهه بشکند،تا کی غم و غصه را زیر لبخند پنهان کردن؟...

 

 

پیش از هر آغازی برایت زمزمه کردم:

«تو چه میپنداری و چه باید پنداشت؟ میتوان این همه را هیچ انگاشت؟میتوان بر سر دل پای گذاشت؟داوری با ما نیست،دست خلقیست که این رابطه نشناخته اند،دست آنان که در این رهگذر ناهموار،روز و شب،تنها با خوردن و خوابیدن و کار،عمر خود باخته اند...»

 

 

گفتم:از منظر دیگران،رابطۀ ما نامعقول و دور از انتظار است،اطرافیان ما،عادت ندارند چیزهای غیر منتظره را بپذیرند،ما در آینده خلاف میلمان،بسیار خواهیم شنید...

گفتی:بیا در مهی خود ساخته زندگی کنیم و دیگران را هیچ انگاریم،پندار من،پندار توست...

 

گفتم:اعتماد،مهمترین رکن یک رابطه ست...

گفتی:من برایت معتمدترین خواهم شد...

 

گفتم:من تلخی حقیقت را به شیرینی دروغ ترجیح میدهم...

گفتی:من تا آخر عمر برایت تلخ خواهم ماند....

 

گفتم:من برای تو از بیان احساسم شرم ندارم،باید پیمانه ای لبریز نشدنی داشته باشی...

گفتی:من با ظرفیت ترینم...

 

... با تو از طول و عرض زندگیم گفتم و از تفاوت من و تو در این مقوله و تو گفتی: زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است...

 

... و اینچنین بود که عشق آغاز شد و من با همۀ وجود در تو غرق شدم...

 

پس از چندی...

زمزمه های این خلق «رابطه نشناخته» آغاز شد...و تو هر بار نظرت،مطابق آخرین زمزمه ای شد که به گوشت رسیده بود....

 

- شبگیر، همه میگویند باید از عشق ِ تو ترسید، چطور یک آدم 39 ساله میتواند به 26 ساله ای اینجور عشق بورزد،من(من یا مردم!) فکر میکنم(یا میکنیم!) تو آدم عاشق پیشه ای هستی...

- پگاه عزیزم، من هیچگاه از بی محابا دوست داشتن تو خجالت نکشیده ام،عشق من به تو،فارغ از هر گونه حساب و کتابست،اصلاً محاسبه در ذات عشق نیست...

 

بار دیگر...

زمزمه های این خلق...

-         همه میگویند: عرض زندگی تو ...

-         پگاه دوست داشتنی من،آیا چیزی بیش از آنچه که پیش از آغاز گفتم شنیده ای؟...

 

 

و بار دیگر زمزمه های این خلق...اما نه،این بار سر و کله رقیبی هم پیدا شد که من از وجودش بی خبر بودم...

 

گفتی:اصرار داره که با من حرف بزنه....

گفتم:خب حرف بزن...

من غافل از بازی های تو،آنقدر از عشق خودم نسبت به تو مطمئن بودم که کسی را در خور رقابت نمیدیدم....

...و تو با او حرف زدی و حرف زدی،تا جایی که او حتی برای چند دقیقه حاضر نشد کار نیمه وقتش را به خاطر تو تعطیل کند،فقط به تو وعده داد آنچه را که در مدت سه سال انجام نداده،ظرف یک ماه به انجام برساند...و از آن یکماه،ماه ها گذشت و  با وجود اینکه من نقش کاتالیزوریم را خوب بازی کردم(نقشی ناخواسته)هیچ اتفاقی نیفتاد....

 

 

اما تو به من گفتی:من دوست داشتن او را باور دارم،اما دوست داشتن تو را نه...

و چقدر سخت بود تحمل این همه تحقیر،بازیچه شدن و...

هر آدمی یک روز وارد زندگی یکنفر دیگه میشه و یک نقشی را ایفا میکنه،اما قسمت مهمتر قضیه اینه که اون آدم به موقع بفهمه که نقشش به پایان رسیده و...

 

و من نخواستم بفهمم که زمان من به پایان رسیده و این اولین اشتباه من بود و بعد از آن بهانه های تو شروع شد:

- میخوام تو منو اینجوری که من دلم میخواد دوست داشته باشی...

- دوست داشتن،فرمایشی نیست،اما باشد،هر طور که تو بخواهی...

- همه میگویند چون تو میتوانی اخلاق بچه گانۀ منو تحمل کنی،من فکر میکنم که دوستت دارم !

- پگاه خانم،این امر، تکذیب ِ منه یا تائیدمن؟ آیا واقعاً این زمزمۀ خلقیست...یا حس درونی خودت...

-

-

فکر کن! منی که همیشه ادعا میکردم نباید هر چیزی را به هر قیمتی بدست آورد،تمام پرنسیب اخلاقیم را زیر پا گذاشتم، میدونی چرا ؟چون هر بار و هر بار فقط به دوست داشتن فکر کردم و اینکه یکبار،فقط یکبار بهم گفتی:من تو را به قدر نفسهام دوست دارم(بماند که بعدها ، بارها و بارها منکرش شدی...)

 

هر بار و هربار به تو گفتم:آدم باید قدر چیزهایی را که داره بدونه و تو هر بار خندیدی و لابد با خودت فکر کردی که من همیشه هستم

هر بار و هر بار به تو گفتم:صبر و تحمل من در برابر این همه تحقیر،این همه کم شعور دیده شدن و این همه به هیچ گرفته شدن،حدی داره و تو هربار خندیدی و لابد...

 

عشق را مجالی نیست،حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد...

و صبر من تمام شد...

 

 

میدانم که تو روزی،هر چند دیر،در گوش خویش زمزمه خواهی کرد که مهرداد،تنها کسی بود که مرا ،بی هیچ منتی، صادقانه و با تمام توانش دوست داشت و اگر یک بار،فقط یک بار عشقش را باور میکردم،عمری مرا میپرستید...

میدانم که دیگر هیچ کسی مثل من،از خنده هایت لذت نخواهد برد...

اما نمیدانم آیا آن لحظه ای که از باور ِ عشق من برای دیگری سخن میگویی،من چند دقیقه ای برایت وقت خواهم داشت یا نه؟

 

تو چه میپنداری و ...

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 15:39 |

امسال عید رو در کنار سواحل نیلگون خلیج فارس گذروندم،یعنی چاره ای نبود!، همکاران بنده همگی متاهلند و بر هر متاهلی واجب است که عید در کنار خانواده اش باشد،لذا بنده یه لاقبا جور بقیه را کشیده و تا ده فروردین در عسلویه خواهم ماند.

اما این اقامت اجباری تا اینجاش خیلی هم بد نبوده، حداقلش اینه که فهمیدم چقدر این مملکت آدم کس مغز داره!(شرمنده که بی ادب شدم، ولی هر چی فکر کردم واژۀ بهتری که حق مطلب رو ادا کنه به نظرم نرسید!) آخه به آدمی که عید زن و بچه اش رو میاره عسلویه قاطی یه مشت عرب کس مغز(ضمن عذر خواهی از عرب های غیر کس مغز، بازم شرمنده!) چه لقب دیگه ای میشه داد؟

 

به خدا من الکی قضاوت نمیکنم،فک کن! عرب های اینجا از صبح اول وقت میرن دریا و بوق سگ با چهارتا ماهی بر میگردند که اگه بتونن همشو بفروشند 10000 تومن گیرشون میاد، اما وقتی بهشون میگی : آقا جون بیا این 50000 تومنو بگیر و ما چهار نفرو (چهار تا مرد،بدون هیچ جماعت مونثی!) با قایق ببر یه گشتی توی دریا بزنیم،میگن: نه، بی ناموسی میشه!!! حالا به نظر شما کسی که این همه جای قشنگ این مملکتو ول میکنه و عید خانواده اش رو میاره عسلویه،لایق چه لقبیه؟ تازه بو گند گاز ترش و هوای آلوده اش هم پیشکش!!!

 

البته دیشب من متوجه شدم عسلویه جاذبه های گردشگری هم داره و برای اینکه دوستان حالشو ببرن عکس ارگ عسلویه را تقدیم میکنم! فقط لازمه توضیح بدم که این یه تیکه از ارگش نیست ها!همشه!!! حالا شما چه قضاوتی میکنین؟منکه فکر میکنم اینا یا نمیدونن ارگ چیه،یا حاکمشون خیلی تخمی بوده!!!(بازم شرمنده) 

 

 

 

 

 

تازه اینکه اینجا هتل خصوصی هم نداره، بماند! و مردم  مجبورند شب با زن و بچه شون لب دریا و ایضاً توی خیابون بخوابند.

 

بهرحال هر کدومتون تصمیم گرفتید تشریف فرما شوید، قدمتون بر روی چشم اما هیچ تضمینی نمیدم که جزو جماعت فوق محسوبتون نکنم!!!

 

پ.ن: دلقک و ماهی عزیز، بیصبرانه منتظر حضور سبزتون هستم، نگران هم نباشید! شماها عسلویه نیومده هم،واجد شرایطید!!!

+ نوشته شده توسط شب گیر در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 8:51 |
نو بهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست         فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست

کاسه و کوزه تقوا که نمودند درست                  دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست

باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست                   عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

بخت اگر یار شود رخت به میخانه کشم              من دُردی کش سودا زده باده پرست

 

امروز  

امروز      

امروز

امروز روز دوم سال جديده و من همچنان در تلاشم تا از اين غمي كه در انتهاي سال پيش گريبانگيرم شده خلاص شوم،روزهاي پاياني سال 86 رو غمگين تر،دلگيرتر و تنهاتر از هر سالي پشت سر گذاشتم....دلم نميخواد اولين پستم در سال جديد، حكايت غم و غصه باشه...

 

هفت ماه ديگه،در همچين روزي من 40 ساله ميشم،قديميها ميگن مردها توي 40 سالگي عاقل ميشن و من چند ساليه كه به همين اميد زنده ام! اگر چه بين خودمان بماند كه تا اين لحظه كوچكترين نشانه اي دال بر عاقل شدن در خودم نديده ام و فكر ميكنم روز تولدم احتمالاً سروكله يه پرفسور دامبلدوري پيدا ميشه و با حركت مواج چوبدستيش و خوندن وردي يهويي يه عالمه عقل ميريزه توي كله ام...البته صادقانه بگم؛ چشمم آب نمي خوره كه كاري ازش بر بياد مگه اينكه از تجربيات پدر ژپتو حداكثر استفاده رو بكنه تا شايد فرجي بشه و من يه پخي بشم وگرنه مجبورم همين آقا باقي بمونم!

 

صميمانه از خدا و كائنات ميخوام كه اگه اين حقيرو لايق عقل نميدونند،حداقل يه كاري كنن كه من طرز رفتار با خانمهاي محترم رو ياد بگيرم،بلكه در سال جديد از عزب بودن رهايي يابم!!!...نه خدا وكيلي در برخورد با يه دختري كه آدم ازش خوشش مياد، چه بايد كرد؟اگه جلوي احساسمو نگيرم و بگم:عزيزم دوست دارم، ميگه؛چيه؟داري خرم ميكني؟(حالا بيا و ثابت كن كه بابا من خودم خرتم!)، اگه در مورد احساسم حرفي نزنم،ميگه:رمانتيك نيستي،اگه از تناسب اندامش تعريف كنم،ميگه:همين تعريفهاي تو باعث ميشه من خپل بشم! سه چهار سال پيش، يه خانمي بعد از يك سال آشنايي شروع كرد سر من غر زدن كه:من ار وقتي با تو آشنا شدم 15 كيلو چاقتر شدم!چون تو همش منو ميبري اين رستوران يا اون رستوران!(فك كن! به خدا نود درصد مواقع،به پيشنهاد خودش ميرفتيم تا يه چيزي بخوريم)خب شما اگه جاي من بوديد و اين چنين ناجوانمردانه مورد هجمه قرار ميگرفتيد،چي كار ميكردين؟

 

اگه بهش بگي ؛عزيزم اگه يه خورده رژيم بگيري بد نيست ها! حتماً ميگه: هان؟ چشمت به كدوم باربي اي افتاده كه من برات بد هيكل شدم؟(فك كن! باربي، اونم مني كه عميقاً معتقدم كه زن بايد يه پرده«يا بيشتر!» گوشت داشته باشه!)...

 

باور كنيد كه براي حل اين مشكل، حتي به بزرگترين روانشناس معاصر يعني سهيل عزيز نيز مراجعه كردم، همه حرفاشو به دقت گوش دادم و جزوه هاشو حفظ كردم، اما چي بگم كه دلم خونه!، چون جزوه هاش كپي شده از كتاب «مردان مريخي،زنان ونوسي» بود و حرفاشم كه با نوشته هاي علامه مجلسي در كتاب حلية المتقين مطابقت داشت!

 

در پايان ضمن تبريك سال نو به همه دوستان و كوبيدن مشت به دهن استكبار جهاني و عواملش(از جمله ماهي سياه كوچيك و ايضاً بعضي از دوستانش)، امسال را سال شيطنت توام با نجابت (و بالعكس!) اعلام كرده و مطمئنم كه بلاخره امسال يه دختري پيدا ميشه كه در عين شيطنت،نجيب هم باشه!!! عيد همه مبارك

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 19:6 |