ای دست!بتازان اسب سرکش قلم را،ای قلم!این تو و این میدان خالی سفید،بتاز!بتاز و بگذار آنچه در دل نهفته ام آشکار شود،بتاز و بگذار این بغض چند ماهه بشکند،تا کی غم و غصه را زیر لبخند پنهان کردن؟...
پیش از هر آغازی برایت زمزمه کردم:
«تو چه میپنداری و چه باید پنداشت؟ میتوان این همه را هیچ انگاشت؟میتوان بر سر دل پای گذاشت؟داوری با ما نیست،دست خلقیست که این رابطه نشناخته اند،دست آنان که در این رهگذر ناهموار،روز و شب،تنها با خوردن و خوابیدن و کار،عمر خود باخته اند...»
گفتم:از منظر دیگران،رابطۀ ما نامعقول و دور از انتظار است،اطرافیان ما،عادت ندارند چیزهای غیر منتظره را بپذیرند،ما در آینده خلاف میلمان،بسیار خواهیم شنید...
گفتی:بیا در مهی خود ساخته زندگی کنیم و دیگران را هیچ انگاریم،پندار من،پندار توست...
گفتم:اعتماد،مهمترین رکن یک رابطه ست...
گفتی:من برایت معتمدترین خواهم شد...
گفتم:من تلخی حقیقت را به شیرینی دروغ ترجیح میدهم...
گفتی:من تا آخر عمر برایت تلخ خواهم ماند....
گفتم:من برای تو از بیان احساسم شرم ندارم،باید پیمانه ای لبریز نشدنی داشته باشی...
گفتی:من با ظرفیت ترینم...
... با تو از طول و عرض زندگیم گفتم و از تفاوت من و تو در این مقوله و تو گفتی: زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است...
... و اینچنین بود که عشق آغاز شد و من با همۀ وجود در تو غرق شدم...
پس از چندی...
زمزمه های این خلق «رابطه نشناخته» آغاز شد...و تو هر بار نظرت،مطابق آخرین زمزمه ای شد که به گوشت رسیده بود....
- شبگیر، همه میگویند باید از عشق ِ تو ترسید، چطور یک آدم 39 ساله میتواند به 26 ساله ای اینجور عشق بورزد،من(من یا مردم!) فکر میکنم(یا میکنیم!) تو آدم عاشق پیشه ای هستی...
- پگاه عزیزم، من هیچگاه از بی محابا دوست داشتن تو خجالت نکشیده ام،عشق من به تو،فارغ از هر گونه حساب و کتابست،اصلاً محاسبه در ذات عشق نیست...
بار دیگر...
زمزمه های این خلق...
- همه میگویند: عرض زندگی تو ...
- پگاه دوست داشتنی من،آیا چیزی بیش از آنچه که پیش از آغاز گفتم شنیده ای؟...
و بار دیگر زمزمه های این خلق...اما نه،این بار سر و کله رقیبی هم پیدا شد که من از وجودش بی خبر بودم...
گفتی:اصرار داره که با من حرف بزنه....
گفتم:خب حرف بزن...
من غافل از بازی های تو،آنقدر از عشق خودم نسبت به تو مطمئن بودم که کسی را در خور رقابت نمیدیدم....
...و تو با او حرف زدی و حرف زدی،تا جایی که او حتی برای چند دقیقه حاضر نشد کار نیمه وقتش را به خاطر تو تعطیل کند،فقط به تو وعده داد آنچه را که در مدت سه سال انجام نداده،ظرف یک ماه به انجام برساند...و از آن یکماه،ماه ها گذشت و با وجود اینکه من نقش کاتالیزوریم را خوب بازی کردم(نقشی ناخواسته)هیچ اتفاقی نیفتاد....
اما تو به من گفتی:من دوست داشتن او را باور دارم،اما دوست داشتن تو را نه...
و چقدر سخت بود تحمل این همه تحقیر،بازیچه شدن و...
هر آدمی یک روز وارد زندگی یکنفر دیگه میشه و یک نقشی را ایفا میکنه،اما قسمت مهمتر قضیه اینه که اون آدم به موقع بفهمه که نقشش به پایان رسیده و...
و من نخواستم بفهمم که زمان من به پایان رسیده و این اولین اشتباه من بود و بعد از آن بهانه های تو شروع شد:
- میخوام تو منو اینجوری که من دلم میخواد دوست داشته باشی...
- دوست داشتن،فرمایشی نیست،اما باشد،هر طور که تو بخواهی...
- همه میگویند چون تو میتوانی اخلاق بچه گانۀ منو تحمل کنی،من فکر میکنم که دوستت دارم !
- پگاه خانم،این امر، تکذیب ِ منه یا تائیدمن؟ آیا واقعاً این زمزمۀ خلقیست...یا حس درونی خودت...
-
-
فکر کن! منی که همیشه ادعا میکردم نباید هر چیزی را به هر قیمتی بدست آورد،تمام پرنسیب اخلاقیم را زیر پا گذاشتم، میدونی چرا ؟چون هر بار و هر بار فقط به دوست داشتن فکر کردم و اینکه یکبار،فقط یکبار بهم گفتی:من تو را به قدر نفسهام دوست دارم(بماند که بعدها ، بارها و بارها منکرش شدی...)
هر بار و هربار به تو گفتم:آدم باید قدر چیزهایی را که داره بدونه و تو هر بار خندیدی و لابد با خودت فکر کردی که من همیشه هستم
هر بار و هر بار به تو گفتم:صبر و تحمل من در برابر این همه تحقیر،این همه کم شعور دیده شدن و این همه به هیچ گرفته شدن،حدی داره و تو هربار خندیدی و لابد...
عشق را مجالی نیست،حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد...
و صبر من تمام شد...
میدانم که تو روزی،هر چند دیر،در گوش خویش زمزمه خواهی کرد که مهرداد،تنها کسی بود که مرا ،بی هیچ منتی، صادقانه و با تمام توانش دوست داشت و اگر یک بار،فقط یک بار عشقش را باور میکردم،عمری مرا میپرستید...
میدانم که دیگر هیچ کسی مثل من،از خنده هایت لذت نخواهد برد...
اما نمیدانم آیا آن لحظه ای که از باور ِ عشق من برای دیگری سخن میگویی،من چند دقیقه ای برایت وقت خواهم داشت یا نه؟
تو چه میپنداری و ...

