خب بلاخره موفق شدم طلسم تنبلی رو بشکنم و وبلاگم را راه بیندازم، اگر چه که ممکنه دیر باشه ولی بهتر از اینه که اصلاَ نباشه (البته این نظر منه و شاید بقیه اینجوری فکر نکنند ).
البته از مدتها پیش تصمیم به نوشتن گرفته بودم اما هر بار که دست به کیبرد می شدم در میانه راه پشیمانی گریبانگیرم میشد و به خودم میگفتم: وقتی آدم دچار روز مرگی میشه، وقتی آدم همش توی برزخ باشه (خصوصاَ برزخ های خود ساخته!)، نوشتن چه سودی داره! تازه گیرم که اولین پستت رو هم نوشتی، پست های بعدی را چه میکنی؟ یا باید از روی همون اولی کپی کنی و یا ...
و البته من تا همین امروز «یا»ی دوم را انتخاب کرده بودم که ناگهان هاتف قارپوزآبادی ندا در داد که : ای بنده ...گشاد، دست از ناز شعر گفتن بردار و برزخ هایت را به کنار بنه و پستیدن را بیاغاز،باشد که رستگار و دات کام شوی!
فکر میکنم لازمه در مورد این شعر فروغ توضیح مختصری بدم،به نظر من این چند خط از قشنگترین و پخته ترین شعرهای فروغه ،(امیدوارم که فکر نکنین چون فقط همین چند خط از شعرهای فروغو فهمیدم، ازشون خوشم اومده!) اگر آدم خودشو بشناسه می تونه به زندگیش عرض بده و اون وقته که دیگه طول زندگی مهم نیست،سن و سال مهم نیست و ...(لازم به ذکره که در پست های بعذی توضیحات مبسوطی در مورد آخرین خواستگاری ای که رفتم و رابطه اش با سن و سال خواهم داد) و در ادامه این شعر،فروغ برای بچه خنگ هایی مثل من میگه:...و جنین است که کسی میمیرد و کسی میماند...
و البته که من جزو کشته شده ها هستم!!! این بود اولین پست من!زیاده جسارت است.
پ.ن:با کمال افتخار سهیل عزیز را به عنوان مسؤل روابط عمومی و تبلیغات این وبلاگ معرفی میکنم و امیدوارم خداوند قابلیت هایی به بنده اعطا کند تا از خجالتش در آیم!
اینجا نوشت:بنده ضمن معرفی نکردن خودم، هر گونه رابطه فامیلی و برادری و ... را با ماهی سیاه کوچولو (و ایضاّ هر خبرنگار مذکر مزدور دیگری) تکذیب نموده و بدینوسیله مشتی بر دهن استکبار جهانی میکوبم