تبليغاتX
شب گیر
سلام دوستان

این وبلاگ رو خیلی دوست داشتم و دارم، اما متاسفانه بر اثر اشتباهی، پسورد و بالطبع کنترل آن را از دست دادم...

اشتباهی که با یاری جناب آقای شیرازی، مدیر محترم بلاگفاجبران شد و از این جهت،سپاس‌گذار ایشانم...

از این پس در وبلاگ خودم با  آدرس www.shabgeer.com خواهم نوشت و از اینجا،تنها به عنوان یک بایگانی استفاده خواهم کرد.

طبعن تمام کامنت دونی های اینجا رو می بندم و امیدوارم که این غیبت  رو به بزرگی خودتون ببخشید...

پیشاپیش ۲۲ بهمن همتون مبارک!آخ!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 16:53 |

زیر پنجره هم یک تلویزیون روی میز چوبی کوتاهی قرار دارد...

بر خلاف قرنطینه، تخت خواب ها هیچکدام تشک ندارند و با  چند پتو پوشانده شده اند، کف تخت طبقه ی اول، همان کف اتاق است و تا زیر طبقه ی بعدی، نزدیک به یک متر فاصله دارد،از کف تا سقف  طبقه ی دوم، به زحمت به نیم متر می رسد و از کف طبقه ی سوم تا سقف هم بیش از یک متر است... و همه ی اینها یعنی این که ساکنین طبقه ی اول و سوم به راحتی می توانند داخل فضای تخت شان بنشینند، گیرم که با توجه به نبودن هیچ گونه نردبان یا پله ای، ساکنان طبقه ی سوم باید از آمادگی بدنی نسبتن خوبی برخوردار باشند!

بین بالا و پایین هر تخت هم، یک تکه ملحفه، نقش پرده را بازی میکند و وقتی وارد هر تخت می شوی، می توانی با کشیدن پرده ای مشابه، فضای تخت را کاملن از فضای اتاق جدا کنی، این فضا تفاوتی با یک تابوت ندارد و این را در تخت طبقه ی دوم کاملن احساس می کنی...

بعدها می فهمی که هر زندانیِ کم سابقه یا بی سابقه، در بدو ورود به اتاق باید چند وقتی را در طبقه ی دوم سپری کند و سپس در صورت خالی شدن یک تخت، به طبقه ی سوم ارتقا پیدا می کند! اما در هر حال طبقه ی اول، مخصوص قدیمی ها یا سابقه مندهاست و رئیس اتاق و جانشین اش  هم نزدیک ترین تخت ها را به تلویزیون دارند، این قاعده در تمام اتاق های بندهای مختلف رعایت می شود و هر گاه وارد اتاقی شوی، برای پیدا کردن رئیس اتاق کافی است بلافاصله سراغ دو تخت پایینِ چپ و راستِ ته  اتاق بروی...

محمود تو را به هم اتاقی های جدیدت معرفی می کند و تختی را در طبقه ی دوم کذایی به تو می دهد...

هم اتاقی هایت همگی به جز یک نفر، از تخت هایشان بیرون می آیند و کمی در مورد اتهام، شهر و کارِ تو پرس و جو  می کنند و بدون این که تو سوالی کنی، همین اطلاعاتِ مربوط به خودشان را در اختیار تو می گذارند، کسی در این میان برای همه از فلاسکی چای می ریزد، و چای تو را نیز با یک عسل بیست و پنج گرمی مزیّن کرده و خودش را رضا معرفی می کند، به جرم "عجز از پرداخت مهریه" در زندان است...، محمود با غرغر کردنی آشکار و با لحنی تحقیرآمیز، سخنان رضا را قطع می کند و می گوید در زندان به این دسته از زندانیان، عنوان زندانی های "اشی مشی" داده اند... و سپس خیلی کوتاه و مختصر توضیح می دهد که: هزینه ی اتاق، هفته ای هزار تومان است و یک نفر، همان نفری که از تختش بیرون نیامده، شهردار اتاق است و روزی دو نوبت، صبح و بعدازظهر، کف اتاق را جارو می کند و چهار نوبت هم چای  فلاسک ها را تازه می کند...

نوبت تلفن اتاق هم چهارشنبه ها، بین ساعت دو تا سه است و هر کس ده دقیقه حق صحبت کردن دارد و اگر نخواهی از نوبتت استفاده کنی، می توانی حقت را به ششصد تومان بفروشی، "خلاف زندان هم جرمش دوبله ست!

در نهایت هم با لحنی شوخی و جدی می افزاید: زیاد غصه نخور مهندس! مگه وقتی از دروازه ی آخری وارد می شدی، یه تابلو رو ندیدی که روش نوشته بود؛ این جا آخر خطه!...

 

مطمئنن در اون لحظه محمود غافل از این بود که تو با خودت قرار گذاشته ای که با رسیدن به آخر خط،به زندگیت هم پایان دهی...

بعد هم در پی ترتیب دادن تماس تلفنی برای تو، از اتاق بیرون می رود...

 

یکی از زندانی ها با یک ضبط صوت فکسنی آهنگی از هایده می گذارد با مضمون:"تو این غربتی که هستم، دارم می‌میرم حالیت نیست..."

به یکباره هجوم چندباره ی دلتنگی آغاز می شود و تیک لمس حلقه به سراغم می آید، در به درِ  جایی برای گریستن و نوشتن می شوم، انگاری که یکی از مددجوها دستم را می خواند و بدون اینکه من حرفی بزنم، می گوید: می تونی بروی توی شِرّت، باز هم هاج و واج می شوم... توضیح می دهد که همان محوطه ی تابوت مانند تخت، شِر نام دارد و تنها جایی است که از دیدگاه دیگر مددجویان،  حریم خصوصی تو محسوب می شود و کسی با مرد بودن یا نبودنت کاری ندارد و حتی می توانی داخلش را به میل خودت با لامپی کوچک، عکس عزیزی و یا حتی با نوشته ای تزئین کنی...

برای اثبات حرفش، شِرّ خودش را نشان می دهد که بر در و دیوارش، عکس پسربچه ای و چند عکس کوچک از هنرپیشه های معروف (و طبعن خانم!) به چشم می خورد. درست به مانند تزئینات اتاق ماشین های سنگین و یا تاکسی ها که صاحبانشان اکثر زمان زندگی شان را در آن می گذرانند...

 

وارد شِرّ خودت می شوی، سیگاری می گیرانی و به فکر فرو می روی که در تماس قریب الوقوع با تنها امیدت، چه بگویی؟، وقتی که او به بیگناهی تو صحه می گذارد و تو را باعث افتخار و سربلندی می داند، چه باید بگویی و چگونه با فروتنی او را دلداری بدهی که زیاد خودش را بابت بدبختی تو، سرزنش نکند...

 

محمود صدایم می کند؛ با خوشحالی به سمت انتهای راهرو می دوم و تازه بعد از وارد شدن به یک دکه ی کوچک چوبی، می فهمم که باید از قبل کارت تلفن هم می خریده ام! خوشبختانه محمود به دادم می رسد و با کارت تلفنی، کارم را راه می اندازد، اینقدر هول هستم که نگاه پر از شک و تردیدش را درک نمی کنم...

 

با دستانی لرزان و با شوقی غیر قابل وصف، شماره ی او را می گیرم و منتظر می مانم و به محض این که گوشی را بر می دارد، مجال "بفرمائید" گفتن نمی دهم...

- سلام

- سلام

چقدر شنیدن این صدا و لحن سلام کردن، خوشحالم می کند...

اما به محض این که صدایم را می شناسد، لحن مهربانش عوض میشود و به شکلی غریب، حتی غریب تر از یک غریبه، مرا مورد عتاب قرار می دهد...

- به چه حقی به من زنگ می زنی، خیانت کار، کثافت... اصلن چطور جرات می کنی به من زنگ بزنی؟ با چه رویی...

- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ مگه من چه گناهی کردم؟ من به کی خیانت کردم؟ من که حرفی نزده ام

- توِ کثافت، شش ماه پیش، از نبودن من سوءاستفاده کردی و  یکی از دوست دخترهای سابقت رو اُوردی خونه و ....

- من!!؟ به خدا نه! من هیچ وقت به تو خیانت نکرده ام! من توی این یکسال زندگی مشترک، حتی به کسی نگاه هم نکرده ام...

 

آنقدر بر خیانت تو، خیانتی که هرگز مرتکب نشده ای، پافشاری می کند، آنقدر تو را در هیاهوی این اتهام غرق می کند که از اتهام اصلی ات غافل می شوی، حتی آنقدر گیج می شوی که شروع یک بازی را تشخیص نمی دهی...

     

           

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 19:16 |

بعد از خروج از قرنطینه، سوار مینی بوس کرم رنگی می شوم که چند مددجوی دیگر نیز قبل از من تعدادی از صندلی ها را اشغال کرده اند، اما همگی بر خلاف من، لباس زندان، یا به اصطلاح " لباس دولتی" به تن دارند، بعدها می فهمم که این مددجویان از ملاقات با خانواده و یا قاضی زندان باز می گشته اند. در زندان "لباس دولتی"، پیراهن و شلواری است معمولن با زمینه ی طوسی پررنگ، که با خط های نازک مشکی به صورت راه راه درآمده است و پر از آرم سیاه و سفیدِ سازمان زندان ها است،

 آرمی که ترازویش بیش از بقیه ی آن به چشم می آید، بقیه ی آرم هم تو را یاد دانشگاه آزاد می اندازد، شاید منظورشان  این است که زندان، دانشگاهی است که عدل بر آن حکم فرماست!

مینی بوس به سمت شمال محوطه حرکت می کند و پس از طی پنجاه-شصت متر به دروازه ای می رسد که محوطه ی اداری را از محوطه ی محکومین جدا می کند...

از دروازه که رد می شوی،جاده ای با سربالایی نسبتن تندی،رو به شمال در جلوی رویت قرار می گیرد که سرسبزی اش تو را به یاد جاده ی چالوس می اندازد.

سمت چپ  و در ارتفاعی بالاتر از سطح جاده،پر از ساختمان های مختلف است که بعدها می فهمی آنها، بهداری کل، اندرزگاه های مختلف، آشپزخانه، نانوایی، قنادی، انبارکل و غیره هستند، البته بعدها در زندان خیلی چیزها را می فهمی، زندان مکان فهمیدن است، اصلن وظیفه ی زندان فهماندن به تو است و اگر خدایی نکرده مددجویی نفهمیده زندان را ترک کند، به زودی برای فهمانده شدن باز خواهد گشت!

 

سمت راست جاده پر از دار و درخت و گل و گیاه ست که در سراشیبی ای تند و دره مانند قرار گرفته اند، سراشیبی ای که به دیوار شرقی زندان اوین منتهی می شود که گه گاه از میان درختان به چشم می آید...

 

 این دیوار همان دیواری است که تو، در آن هنگام که آزاد بودی،وقتی از میدان درکه به سمت پایین سرازیر می شدی، از کنارش می گذشتی و کمتر به این فکر می کردی که آن سوی دیوار چه خبر است، یا حتی اگر هم فکر می کردی، با تصوری مبهم و ترس آلود، ذره ای آرزوی آن سوی دیوار بودن در ذهنت رسوخ نمی کرد، اما وقتی این سوی دیواری و در طی مسیر به سمت عمق زندان، می دانی که بیرون چه خبر است و تمام ذره ذره ی وجودت می شود آرزوی آن سوی دیوار بودن...

 

با این آرزو، ناگهان به یاد تنها امیدم در بیرون زندان می افتم و بی اختیار، انگشت شست دست چپم،حلقه ای که در انگشتِ انگشتری ام است را لمس می کند و شروع می کنم به بازی کردن با حلقه ی ازدواجم، بازی ای که تبدیل به یک تیک عصبی می شود و این تیک، فقط دلتنگی بیشتری در من ایجاد می کند و بغض گلویم را می فشارد...

 

جاده ی اصلی، در قسمت پایانی با یک پیچ صدوهشتاد درجه،با عبور از کنار دیوار سفید وبلندی،سربالایی تندتری را به سمت جنوب برمی گردد و پس از رسیدن به یک زمین مسطحِ پر از گل و گیاه، با دو پیچ پیاپی نود درجه، دوباره به سمت شمال بازمی گردد و به دروازه ی ورودی همان دیوار بلند می رسد. قبل از آن که از دروازه بگذری، با خودت فکر می کنی که در زمان آزادی؛ باز گشتن از این مسیر طولانی طی شده،چقدر طول می کشد.

 

از این دروازه که میگذری، ناگهان یک محوطه ی بزرگ را مشاهده می کنی که در سمت چپ ات یک زمین فوتبال آسفالتی قرار دارد که با فنس از بقیه ی محوطه جدا شده است، بالاتر از آن باغچه ای پر از گل و گیاه و بعد از آن نیز استخری بزرگ با آب زلال، در روبرو یک ساختمان سه طبقه و در سمت راست ات هم دو ساختمان سه طبقه ی دیگر ، هر سه ساختمان به نحو چشمگیری در عرض گسترده شده اند و نمای همگی سیمان سفید است.

دورتادور این محوطه را نیز دیوارهای بلند سفید احاطه کرده است که آنرا از بقیه ی زندان جدا می کند... به ناگاه نگرانی تازه ای به جانت می ریزد، نگرانی خلاصی از این زندان در زندان... و چقدر تو در آن لحظه غافلی از اینکه: دیوار زندان را محدود می کند،اما محدودتر نمی کند.

 

سرباز همراهت تو را با بالا رفتن از پنج شش پله، وارد همان ساختمان اول سمت راست می کند که بالای آن تابلوی اندرزگاه هفت خورده است، داخل ساختمان که می شوی،سمت راست ات،پیشخوانی و میزی و صندلی ای.. زیرهشت...

 افسر نگهبان کارت عکست را از سرباز تحویل می گیرد و با دیدن عنوان مدرک تحصیلی و اتهامت، سری از تاسف تکان می دهد و با آیفون کسی را می خواند، لختی بعد سروکله ی مردی با یک شلوار کردی سرمه ای و یک تی شرت آبی پیدا می شود که روی تی شرت اش یک لباس دولتی پوشیده اما دکمه هایش را نبسته است، در نگاه اول به نظرت خیلی مسن می اید اما بعدها می فهمی که تقریبن هم سن و سال خودت است و در لحظه ی ورود، منگی تو،قدرت تشخیص ات را مخل کرده است...

افسر نگهبان تو را تحویل او می دهد و می گوید: محمود، آقای مهندس رو ببر به بند خودتون...

در یک لحظه از هر چه درس و تحصیل است بیزار می شوی و پشیمان از آن همه وقتی که بابت مهندس شدن تلف کرده ای...

 

در زندان و مابین زندانیان، به طور معمول هر کس لقبی پیدا می کند، لقبی که گاهی به شغلت مربوط می شود و گاهی به نَسَبَت و گاهی هم به اتهامت و الخ... اما این لقب هر چه باشد تا ابد با تو در زندان می ماند؛ یعنی  اگر در مقطعی از زندگیت وارد زندان شوی  و خدایی ناکرده، نفهم از آنجا خارج شوی، در بازگشت مجدد،همه تو را با همان لقب اول می شناسند!

این را هم بعدها خواهی فهمید!...

 

اندرزگاه محل اقامت دائم زندانیان است.هر اندرزگاه از یک یا چند بند تشکیل شده است و هر بند معمولن به گروهی خاصی از زندانی ها اختصاص دارد؛ مثلن یک بند مخصوص قتلی هاست(قاتلین) و دیگری به زندانی های سیاسی تعلق دارد،یکی مربوط به زندانیان مالی سبک است و دیگری مالی سنگین... اما این تقسیم بندی کلی است و گه گاه به تشخیص مسئولین زندان،می توانی یک متهم مالی را در بند سیاسیون بیابی و سیاست بازی را در بند مالی، نمیدانم،شاید به این روش زندانی های مالی را تحقیر می کنند!شاید!!!

 

...همراه محمود به راه می افتم ،به راه پله ای می رسیم و او جلوتر از من از پله ها بالا می رود و در همان حال، بدون توجه به من، سرش به خواندن کاغذی و شمردن اسامی درج شده در آن گرم است،در پاگرد اول به ناگاه از من می پرسد:

- متاهلی؟

- سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم،

- ملاقات مخصوص می خواهی؟

  فکر می کنم چهره ی هاج و واج من نشان میدهدکه از  این "ملاقات مخصوص" هیچ نمی دانم،زیرا محمود بدون اینکه من حرفی زده باشم، در توضیحش اضافه می کند: "ملاقات مخصوص" همان ملاقات شرعیه؛ همسرت میتونه هر دوهفته یکبار بیاد و سه چهار ساعت داخل یک اتاق در بسته، پیش هم باشید...

یادآوری تنها امیدم در بیرون،تیک "بازی با حلقه" را فعال می کند، اما این بار بغضم می شکند و اشک هایم سرازیر می شود... به جای من،محمود خجالت می کشد و نهیب می رود که: خجالت بکش! تو مثلن مهندسی خیر سرت!

یادآوری این عنوان و تحقیر چند دقیقه قبل مربوط به آن، فقط شدت گریستنم را افزون می کند و این بار، محمود با گفتن: زندان مال مرد است... مرا بر سر غیرت مردانگی می آورد...

 

به سختی جلوی گریستنم را می گیرم و با صدایی گرفته از محمود در مورد تماس با خارج زندان سوال می کنم،او به من قول می دهد که اگر "مرد" خوبی باشم و گریه نکنم، تا اندک ساعاتی بعد، ترتیب یک تماس چند دقیقه ای را می دهد... از پله ها بالا می رویم و به پاگرد اصلی طبقه ی دوم می رسیم،در چپ و راست این پاگرد،دو در نرده ای فلزی قرار دارد که هر کدام به راهرویی طولانی،اما با عرضِ کم باز میشود؛ هر راهرو یک بند است...

 

وارد بند که می شوی راهرویی در جلوی رویت قرار می گیرد به طول تقریبی پنجاه متر و عرضِ کمتر از سه متر، و بازهم تعدادی اتاق در چپ و راست، سمت راست یک اتاق کوچک است و بعد از آن اتاق بزرگ فرش شده ای که به نظر نمازخانه می آید.

سمت چپ هم، اول یک فروشگاه کوچک است که یخچال ویترینی آن پر از ماست و شیر و... است.بعد از فروشگاه، دو اتاق با دو در،  در کنار هم قرار دارد که هرکدام  تعدادی سرویس بهداشتی را در خود جای داده اند، یکی حمام ها و دیگری توالت ها، صدای فن هواکش این دو مجموعه آن چنان زیاد است که چند روز طول می کشد تا به آن عادت کنی.

بعد از سرویس ها، یک میز تحریر کوچک قرار دارد که از پهنا به دیوار چسبیده شده و یک صندلی،  آیفونی در بالای آن نیز به دیوار نصب شده است.

 

مردی با چهره ای نسبتن بشاش روی صندلی نشسته است و محمود او را اینچنین معرفی می کند:آقا فرشاد، وکیل بند...

با خودت فکر می کنی که وکیل بند،احتمالن وکیلی است که وظیفه اش رسیدگی به وضعیت حقوقی پرونده هاست و به همین خاطر، از شلوار دولتی ای که به پا دارد تعجب می کنی، اما بعدها می فهمی که وکیل بند، در حقیقت مددجویی است که به عنوان مجرم، مشغول سپری کردن دوران محکومیت قطعی اش است و علاوه بر ریاست بند، رابط بین زندانی ها و مسئولین اندرزگاه نیز محسوب میشود.وکیل بند توسط خود مددجویان حاضر در بند و در انتخاباتی  با حضور رئیس اندرزگاه انتخاب می شود، انتخاباتی کاملن آزاد و بدون نظارت استصوابی، آزادی واقعی در زندان یافت می شود! و شاید به همین خاطر است که آزادی طلبان در نهایت سر از زندان در می آورند!

وکیل بند پس از پرس و جویی مختصر،تو را به اتاقی می دهد که از قضا محمود رئیس آن است، پس از عبور از کنار میز وکیل بند،باید کفش هایت را در بیاوری، چون کف راهرو با فرش و موکت پوشانده شده است، قبل از رسیدن به اتاقت، چندتا مددجو توجهت را جلب می کنند که دو به دو، مشغول گفتگو و قدم زدن در طول راهرو هستند و آن چنان تند راه می روند که گویی از کوتاهی مسیر ناآگاهند، اما در پایان مسیر بدون توجه به اطراف، اتوماتیک وار،درست مثل روبات دور می زنند و به بحث شان ادامه می دهند.

اتاق تو، اتاقی ست مستطیلی شکل در ابعاد شش در چهار، از در که وارد اتاق می شوی، در دو طرف اتاق، سه تخت خواب سه طبقه به صورت پیاپی و چسبیده به دیوار چیده شده است،روبرویت هم پنجره ای بزرگ است که حفاظی فلزی و کرکره مانند از بیرون آن را پوشانده...

اگر شعر کیفر شاملو را خوانده باشی که می گوید:

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

محال است حتی در همان لحظات پراسترس هم شاملو را بابت این همه هنرمندی در توصیف شاعرانه، تحسین نکنی، شاید کمتر شعری را بتوان بدین شکل از نزدیک لمس کرد...

 

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...

 

از اين زنجيريان، يک تن، زناش را در تب ِ تاريک ِ بهتاني به ضربِ
دشنهئي کشته است.

از اين مردان، يکي، در ظهر ِ تابستان ِ سوزان، نان ِ فرزندان ِ خود را، بر
سر ِ برزن، به خون ِ نانفروش ِ سخت دندانگرد آغشتهست.

 

از اينان، چند کس در خلوت ِ يک روز ِ بارانريز بر راه ِ رباخواري
نشستهاند
کساني در سکوت ِ کوچه از ديوار ِ کوتاهي به روي ِ بام جَستهاند
کساني نيمشب، در گورهاي ِ تازه، دندان ِ طلاي ِ مردهگان را
ميشکستهاند.

 

من اما هيچکس را در شبي تاريک و توفاني

 

 

نکشتهام

 

من اما راه بر مرد ِ رباخواري

 

 

نبستهام

 

من اما نيمههاي ِ شب

 

 

زبامي بر سر ِ بامي نجستهام.

 

 

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.

 

من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...

 

جُرم اين است!
جُرم اين است !

                          ۱۳۳۶-زندان موقت

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:57 |

زندان مال مرد است، زندان آدم را مرد می کند! آیا تا به حال این جملات را شنیده اید؟...

چندین سال پیش ،نه به خاطر مرد شدن ،بلکه بابت مرتکب شدن اشتباهی ،در یک روز بهاری-تابستانی وارد زندان اوین شدم ، این طور وقت ها نوع اشتباه فرقی نمی کند، این اشتباه می تواند یک تصادف ، اختلاف مالی ،وارد شدن به یک گروه و یا دسته سیاسی و یا حتی یک ازدواج ناموفق باشد ،نمی خواهم  در مورد اشتباهم صحبت کنم ،حداقل الان نمی خواهم .

در آن زمان ،راه دسترسیِ معمول به زندان اوین،باند جنوبی اتوبان چمران بود و یک جاده فرعی که در سمت راست از کنار هتل آزادی می گذشت و به سه راهی  حقیر می رسید،وقتی به این سه راهی می رسیدی؛با پیچیدن به سمت چپ،در سرازیری تندی قرار می گرفتی که به درب زندان ختم می شد . در آغاز سرازیری زندان پیدا بود .بچه ها اسم این سرازیری را "سرازیری توبه" گذاشته بودند . می دانید چرا ؟

برای این که تا قبل از رسیدن به این سرازیری و دیدن زندان اوین اندکی امید به آزادی داری، با خودت فکر می کنی که هر آن ممکن است قاضی و یا بازپرسی که دستور بازداشتت را داده پشیمان شود و به طریقی به مامورین همراهت خبر دهد که تو را آزاد کنند. اما وقتی که سرازیر شدی دیگر همه چیز تمام است حتی اگر بزرگترین مبارز  عالم و یا قدرترین خلافکار دنیا هم که باشی پشیمان می شوی، پشیمان از کارهایی که انجام داده و یا نداده ای! اما مثل همه موقعیت های مشابه زندگی، پشیمانی سودی ندارد .

 

وارد زندان که شدی؛ بر خلاف تصورت ،با محوطه ای سر سبز رو به رو می شوی که پر از ساختمان های یک یا چند طبقه است . اطراف تمام  ساختمان پر از باغچه است و تمام باغچه ها پر از چمن و درخت و گل .

بله در زندان گل هم فراوان است . آب زلالِ قنات زندان ،با شدتی زیاد از جوهای رو باز می گذرد و صدای جریان وحشی اش در تمام محوطه طنین انداز است .ولی آن موقع، چنان مضطربی که آنچه در خاطرت می ماند فقط رنگ قرمز  آجرهایی است که به اتفاق هم ساختمان های زندان را تشکیل داده اند،نمای تمام ساختمانها آجر قرمز است...

بعد ها می فهمی که این محوطه تقریباً اداری است و  زندانیان حق تردد آزاد را در آنجا ندارند...

 

وارد زندان که می شوی؛ اگر متهم عادی باشی مستقیم به سالنی می روی تا به اصطلاح "کارت و عکس " شوی و اگر هم سیاسی باشی و بازجویی نشده باشی ،پس از بازجویی مختصر (مختصر ،مثل خیلی از چیزهای دیگر زندان ،نسبی است) باز هم باید مرحله ی "کارت و عکس شدن" را  از سر بگذرانی . مرحله ی"کارت و عکس" در حقیقت مرحله ای است که هویت جدید تو را ثبت می کند؛در زندان هویت تو،همان اتهام و یا جرمت است .

 برای "کارت وعکس" شدن، ابتدا  کارتِ سفیدی را جلویت می گذارند در قطعِ  سی در بیست؛ که بالای آن مشخصاتت ثبت می شود و در قسمت پایین آن پنج خانه وجود دارد در اندازه های شش در چهار ،که پذیرای اثر انگشتان دست راست ات است؛

پشت کارت هم به همین وضعیت، اثر انگشتان دست چپ ات را ثبت می کند.

نمیدانم ؛ لابد اطمینان دارند که شش انگشتی ها هیچ وقت زندانی نمی شوند!.

جوهرِ مخصوصِ "انگشت نگاری" تا سه چهار روز از روی انگشتانت پاک نمی شود و همین نشانه ای است در میان زندانیان دیگر ،تا بفهمند تازه واردی و تازه کار .

بعد از انگشت نگاری تابلویی را به گردنت می اندازند که در دو ردیف بالا و پایین ؛حاوی تاریخ ورودت به زندان و شماره ی پرونده ات است،بعد در برابر لنز دوربینی مینشینی که عکست را بر روی کارت آبی رنگی ،به شکل فوری چاپ می کند . کارتی که علاوه بر مشخصات بیرون از زندانت، شامل دو مشخصه ی جدید از توست :

شماره زندانی و نوع اتهام ،درست مثل فیلم ها!.

اما بر خلافِ فیلم ها ،در زندان تو را با  شماره نمی شناسند!  بعد از مرحله ی"کارت و عکس " تو دیگر خودت نیستی .دیگر  اهمیت ندارد که قبلا چه بودی و  با چه اسمی خطاب ات می کردند، این جا و در زندان اوین به لقب پر طمطراق  "مددجو " مفتخر می شوی.

 

بعد از این مرحله  به همراهِ سربازی ،روانه ی قرنطینه می شوی.

چرا قرنطینه ؟  لابد برای شستشو،گند زدایی و واکسیناسیون . شاید هم دندان های پوسیده ات را بکشند . 

نمی دانی چرا ،اما اسم  قرنطینه به مذاق ات خوش نمی آید و هر بار شنیدن اش به نوعی، ترس و دلهره ات را دوچندان می کند...

ناگهان صحنه های کشتار یهودیان در کتاب "مرگ کسب و کار من است" را به یاد میاوری و به خدایی را که در بدو بازداشتت ،از نو شناخته ای، متوسل میشوی ،بی اختیار زیر لب اشهدت را می خوانی،گیرم که یه خرده بلندتر تا مامور همراهت متوجه ی مسلمان بودنت بشود!  

سرباز همراه تو،  انگار متوجه ی تشویش و اضطرابت می شود که با دست،ساختمان قرنطینه را نشان می دهد و می گوید : الان می رسیم . راهی نیست .

با نگرانی رد دست سرباز را می گیری  و  چشمت  به ساختمان یک طبقه و قرمز رنگ زمختی می افتد که به خاطر طول زیادش، زمخت تر به نظر می رسد.

 

در برابر ورودی ساختمان، ده ،دوازده پله قرار دارد ، در دو طرف این پله های خاکستری، گلدان های بزرگِ شمعدانی و شاهپسند قرار دارند،  از پله ها که بالا می روی  احساس می کنی رقص خفیف این گلها در باد،فقط  دلت را آشوب می کند .

وارد ساختمان که می شوی سمت چپ ات پیشخوانی قرار گرفته که در پشت آن، چند میز و صندلی اداری قرار دارد و چند کارمند .

کارمندانی که در حقیقت اولین زندان بانان تو هستند . یک افسر نگهبان با چند نگهبان عادی که همگی غیر مسلح اند.(زندان اوین گارد حفاظتی جداگانه دارد).این نگهبانان فقط وظیفه ی رسیدگی به آمار و نظارت بر کادر خدماتی را بر عهده دارند.

بعدها می فهمی که در زندان، به آن پیشخوان و آن دم و دستگاه،"زیرِهشت" می گویند و هر اندرزگاهی،یک "زیر هشت" دارد،واژه ی "زیرهشت" نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحاتِ زندان،منشاء مشخصی ندارد و فقط تو را یاد داستان های "علی اشرف درویشیان" می اندازد.

 

از "زیر هشت" که رد می شوی،سمت راستت ،پله هایی ست که به حیاط خلوتی با چند اتاق منتهی میشود و روبرویت هم فقط یک راهروی دراز با تعدادی اتاق در چپ و راست است،اتاق ها هیچ کدام در ندارد،اولین اتاق سمت راست،آبدارخانه ای ست با چند میز و صندلی ؛تو را راهنمایی،نه،"میدهندت"به اولین اتاقِ بعد از آبدارخانه،داخل که میشوی؛ فقط چند تخت دوطبقه با تشک های ابری  که دور تا دور چیده شده اند، نه از شستشو خبری هست نه از گندزدایی!پس مطمئن می شوی که :وظیفه ی زندان پالایش روح است نه جسم!

 

در انتهای راهرو، سمت چپ ، سرویس های بهداشتی قرار دارد و سمت راست، فروشگاهی کوچک که اقلامی بسیار ابتدایی در آن یافت میشود،اقلامی مثل حوله و شامپو و ...دفتر و خودکار!،عطش نوشتن به سراغت می آید،اما توهم "سنگین تر شدن اتهام" ،در کسری از ثانیه،عطشت را فرو می نشاند.

 

در قرنطینه،همه ی وعده های غذایی در آبدارخانه صرف می شود و تنها تلویزیون موجود در قرنطینه هم همانجاست،تمامی کادر خدماتی هم از مددجویانی تشکیل شده که در حال سپری کردن دوران محکومیت قطعی شان هستند،شرایط زندگی در قرنطینه مشکل است،کسی حق سیگار کشیدن ندارد،هواخوری ممنوع است،ارتباط تلفنی با خارج زندان بسیار محدود است،استفاده از تلویزیون هم در انحصار نیروهای خدمات است...

اما در آن حال و هوایی که تو داری و هنوز از شوک مددجو بودن خارج نشده ای،هیچ کدام این ها برایت اهمیتی ندارد،دلت میخواهد که فقط یک گوشه کز کنی و زانوی غم در بغل،به گذشته و اشتباهاتت فکر کنی...

گه گاهی هم که از پیله ی خودت بیرون میایی،از گفت و گوی سابقه دارها در میابی که عمر اقامت در قرنطینه کوتاه است و بندرت از هفتاد و دو ساعت تجاوز می کند، زیرا  یا بستگانت در بیرون زندان ، ظرف همان دو سه روز اول، اسبابِ  آزادیت را فراهم می کنند و یا به بندهای دائمی اعزام می شوی ، مگر آنکه آدم معروف و مشهوری باشی و مسئولین زندان، صلاح بدانند که لازم است برای جلوگیری از شایعه ی "عدم حضورت در زندان" ،پیشِ چشم همه ،در قرنطینه حضور دائم داشته باشی. بیخود نیست که می گویند شهرت همیشه دردسر ساز است!

از همان گفت و گوی سابقه دارها متوجه می شوی که اوین بندهای خوب و بد دارد،تقریباً می دانی که بند چیست، حداقل در کتاب ها خوانده ای!،اما رویت نمی شود که بپرسی: تفاوت بند خوب و بند بد، در چیست؟

 

در استرس مضاعف قرار می گیری اما خیلی زود،زودتر از همان زمان اقامت کوتاه، افسر نگهبان صدا میزند: مددجو شب گیر! برای اعزام به بند شماره ی فلان آماده باش...

 

هر چقدر که فکر کردم نتوانستم از روی شماره،خوبی یا بدی بند آینده ام را تشخیص دهم،لذا خودم را به دست تقدیر سپردم و به همراه ماموری،به سوی آینده ی مبهمم براه افتادم...

+ نوشته شده توسط شب گیر در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 16:42 |

یه توضیح:این نوشته قرار بود که فقط یه کامنت کوتاه باشه برای پست"دختر ها و پسرها،خانم ها و آقایان" وبلاگ سهیل،اما از اونجایی یه خرده بیشتر از یه کامنت شد،توی کامنتدونی دلقک جا نگرفت،ضمناً دوست ندارم که کسی رو مجبور به کامنت گذاشتن بکنم،ولی خیلی دلم میخواد که بدونم نظر شما دوستان چیه؟

به دریایی در افتادم،که پایابش نمی بینم               

             کسی را پنجه افکندم،که درمانش نمی دانم

                              مپرسم دوش چون بودی،به تاریکی و تنهایی             

                شب هجرم چه می پرسی،که روز وصل حیرانم...

 

من وقتی از يه دختر خوشم بياد،با تمام وجود عاشقش ميشم و اون وقت همه چيزش برام دوست داشتنی ميشه،از بویٍ عرقش گرفته  تا چشمٍ چپش!...
يعنی ميخوام بگم:
اول يه چيزی توی وجود طرف توجه منو جلب ميکنه، اين چيز ممکنه يه نگاه ساده باشه يا يه خوشگلی يا حتی زشتی بيش از حد،نميدونم،حتی ممکنه راه رفتن و يا طرز صحبت کردن طرف يا حتی يه چيزی باشه که از نظر ديگران ضعف حساب ميشه،نميدونم،نميتونم توضيحش بدم،اما هرچی که باشه باید مال وجود خود طرف باشه،یعنی ربطی به پولش و شغل باباش و ... نداره ،خلاصه اينکه برقش بايد منو بگيره و دلمو بلرزونه، وقتی دلم لرزيد،دختره برام ميشه خدا، يعنی با خودم قرار ميذارم که بهتر از اين برام توی دنيا و آخرت پيدا نميشه ،اون وقت ،همه چیزشو دوست دارم و میپرستم و همش به دنبال اینم که طرف رو ،توی ذهنم آپ گریدش کنم،مثلاْ خنده هاش برام بهترین خنده دنیا میشه... یا حتی هنگام ص ک ص ،هربار یه چیز جدیدی توی وجودش کشف میکنم و این کشف باعث میشه که طرف هیچ وقت واسم تکراری نشه و اونقدر برام دوست داشتنی میشه که دلم میخواد کف پاش رو هم لیس بزنم... اما از اونجایی که سعی ميکنم بدون هيچ شيله پيله ای ،بدون هیچ ملاحظه و محاسبه ای ،همه ی احساسمو به طرف مقابلم منتقل کنم ،معمولاْ طرف دور بر میداره و با خودش میگه: من که اینقدر دوست داشتنی و خوب هستم ،چرا باید وقتم رو با چنین عتیقه ای (یعنی من !)تلف کنم ،من لیاقتم بیشتر از این حرف هاست!!!
بعدشم یا میره سراغ یکی از دوست پسرای سابقش (معمولاْ پسری که قبلاْ دختره رو دک کرده!) و بهش میگه:ببین تو لیاقت نداشتی! بیا از این پسره (بازم یعنی من!) یاد بگیر!!! (به خدا یه دفعه یه خانمی بعد از چند ماه دوستی بامن، فیلش یاد هندوستان کرد و تازه از منم میخواست زنگ بزنم هندوستان و برای پسره توضیح بدم که چه قدر دخترٍ شیرینیه !!! )
...و یا اینکه میره سراغ جرج کلونی و حتی براد پیت رو هم لایق خودش نمیدونه...

 سهیل عزیز،آنچه تا اینجا خوندی،کامنتیه که من برای پست "افلاطونی یا ویولتی؟" ویولت عزیز گذاشته بودم،اینم لینکش

+ کامنت شبگیر

سهیل جان، تو نیز در نوشته هات به این درد مشترک! اشاره کرده بودی،البته در پستت، بسیاری از دردها ی مشترک دیگه هم بود که سعی میکنم به همشون اشاره ای بکنم...

سهیل،ما(یعنی من،تو و بعضی از آدمهای مشکل دار دیگه)، اکثر رابطه های عاشقانه و احساسیمون به شکل فوق تموم میشه،یعنی اینکه به زعم خودمون، با تمام وجود و احساس وارد یه رابطۀ احساسی میشیم،با تمام توانمون عشق میورزیم ،تمام احساسمون رو به طرف انتقال میدیم و در نهایت با رسیدن به نقطه پایانی و قطع ارتباط، دچار سرخوردگی حاد میشیم، بعدش هم  به خودمون و بقیه میگیم که:دختره کم ظرفیت بود، لیاقت عشق ما رو نداشت،از تنها فرصت خوبی که نصیبش شده بود، استفاده نکرد و الخ...

اما داش سهیل ،تا حالا چندتا دختر وارد زندگی ما شده اند؟ بذار من مال خودمو بشمرم: سحر،نیلوفر ،شیرین،ویدا،ستاره،مریم،باز هم شیرین(یه شیرین دیگه!)،ارغوان،نوشین،پریسا،بازهم ستاره(یه ستاره دیگه!) ، فرانک،زهرا،آیدا،فرزانه،افخم السادات،مهتاب،شیوا و ...(از تمام عزیزانی که نامشون از قلم افتاده،عذر میخوام! و قول میدم که در صورت یادآوری،حتماً اسمشونو اضافه کنم؛من که مثل داش سهیل،بی معرفت نیستم!)   

ولی یه سوال:  آیا همۀ دخترهایی که ما باهاشون سر و کار داشته ایم، مشکل دار بودند؟ همشون بی ظرفیت بودند؟ همشون لیاقت عشق بی حد و حصر ما رو نداشتند؟

من که اینجوری فکر نمیکنم، آخه نمیشه که همه ایراد داشته باشند و ما بی ایراد باشیم،بیا با خودمون روراست باشیم،بیا این ضعف"عدم مسئولیت پذیری" رو کنار بذاریم، بیا  و برای یه بار هم که شده،ضعف های خودمون رو ببینیم و اشتباهاتمون رو گردن بگیریم...

ببین دوست من! این قضیه از دو حال خارج نیست،یا ما رفتیم و فقط و فقط، دخترهای مشکل دار و غیرنرمال رو انتخاب کرده ایم، (که به نظرم خیلی بعیده) و یا با رفتار غلط،باعث شده ایم که اونا مشکل دار بشند،(که به نظرم مشکل در همینجاست)

اما در هر دو صورت فوق،اشتباه اساسی و اصلی،از جانب ماست،ما وقتی عاشق یکی میشیم،اینقدر اون رو بالا میبریم که طرف جایگاه خودشو گم میکنه،اینقدر بهش "بله" و "چشم عزیزم" میگیم و متوقعش میکنیم که طاقت شنیدن هیچ "نه"ای رو نداشته باشه ...

البته به نظر من،طرف مقابلمون تقصیری نداره،من و تو هم باشیم و یکی بیست و چهار ساعت ازمون تعریف کنه و همه چیزمون رو،حتی "ضعف هامون" رو "نقطۀ قوت"ببینه،به همین سرنوشت دچار میشیم.

یه وقت برات این سوتفاهم پیش نیاد که من از اون طرف بوم افتادم و دارم عشق رو نفی میکنم،نه!،اصلاً و ابداً، عشق ورزیدن،رکن اساسی یک ارتباط احساسیه،اما برادر من،این عشق رو باید مدیریت کرد...

بذار این قضیه رو بازترش کنم،سهیل جان،وقتی ما در یک بازی،قواعد اون بازی رو رعایت نکنیم،بازنده ایم، مثلاً تو در یک مسابقۀ کاراته(کمیته) باید یه سری قواعد کلی رو رعایت کنی،مثلاً نباید با کله بزنی تو صورت حریفت، یا حق نداری حریفت رو گاز بگیری ... اگر یکی از همین قوانین رو رعایت نکنی،بلافاصله اخراج میشی و  بازنده اعلامت میکنند، حالا تو برو و همه جا بگو:من آمادگی بدنیم از حریفم خیلی بیشتر بود،من از نظر تکنیکی،خیلی از حریفم سرتر بودم و ... اما واقعیت اینه که تو با وجود همۀ آمادگی و ...به دلیل رعایت نکردن یا حتی ندونستن قواعد کاراته،  بازی رو باختی.

دوست من،این که خانمها ،جنس لطیف تر(یا ضعیف تر!) هستند و هر چقدر هم که قوی باشند،باز هم دوست دارند به یه مرد قوی تکیه کنند،یک اصل اصلی و غیر قابل انکار زندگیه،حالا اگه تو اینقدر طرفت رو بالا ببری که احساس کنه ازت قویتره،تو اخراجی!

این قانون که: خانمها با هر سطحی از درک و شعور،دوست دارند یه موقع هایی از طرف مقابلشون "نه"بشنوند،و این "نه"رو از نشونه های قدرت طرف میدونند، یکی دیگه از قوانین اصلی زندگیه،حالا اگه تو همیشه بهش "بله"بگی،تو اخراجی!

اکثر دخترها از محدود شدن شکایت دارند،اما وقتی تو، در کمال احترام به حقوق زنان،آزادشون بذاری،بلافاصله مدعی میشن که:لابد برات اهمیتی ندارم!... و بازم تو اخراجی!!!

زن ایرانی یا دختر ایرانی، از شوهر یا دوست سربه زیر و غیر هیز،خوشش نمیاد،یعنی شوهرش باید یه جورایی مورد توجه بقیۀ دروداف ها باشه،تا ایشون به بقیه پز بده که :چشتون در بیاد،شوهر خودمه! حالا اگه تو به هوای اینکه آردت رو بیختی،الکت رو آویزون کنی،تو اخراجی!

و کلی قوانین دیگه...

  سهیل عزیز،برای وارد شدن به این بازی،باید همۀ قواعدش رو بدونیم و برای برنده شدن،باید همه شون رو رعایت کنیم. وقتی ما از اول تمام "در" ها رو به روی طرف باز میکنیم،وقتی از طرف برای خودمون،خدا میسازیم،وقتی که به شکل افراطی میپرستیمش،معلومه که خانم جایگاه خودش رو گم میکنه،اصلاً چه بسا که اینقدر خودش رو گم کنه که داعیه رهبری فمنیست های جهان رو پیدا کنه و تصمیم بگیره که اول،انتقام تمام زن های مظلوم ایران و جهان، از زیور" کلیدر" گرفته تا  آنت "جان شیفته" از ما مردهای ظالم ایرانی بگیره و بعدش هم بره و اسم "تد هیوز" رو از روی سنگ قبر "سیلویا پلات" پاک کنه!نه! خداییش سهیل،تا حالا چندتا از همین دخترها بهت گفتند:شما مردهای ایرانی...!

بله آقا سهیل،وقتی ما به جای اینکه قطره قطره، عشقمون رو نثار یکی کنیم،یه دفعه طرف رو توی بشکۀ عشقمون غرقش میکنیم،یا بندۀ خدا خفه میشه و یا آنچنان خودشو از بشکه پرت میکنه بیرون، که تا آسمون هفتم میره بالا و توی بغل یکی دیگه میاد پایین!

پس باور کن که با این رفتار افراطی، نه تنها بهشون لطفی نکردیم،بلکه باعث بدبختی اونها و بالطبع خودمون هم میشیم...،ما با اشتباهاتمون باعث میشیم که طرف مقابلمون ندونه چکاره ست،...بذار یه مثال بزنم:فکر کن که من  نگهبان سادۀ یک شرکت بزرگ باشم و فقط توانایی این رو داشته باشم که کار نگهبانیمو خوب انجام بدم،بعد یه روز صاحب شرکت از من خوشش بیاد و یکدفعه منو رو به جای مدیرعامل شرکت بذاره،خب مشخصاً یه هفته ای همه چیز به هم میریزه و منو بر میگردونند به همون جایگاه نگهبانی،اما واقعاً منی که جایگاه مدیر عاملی رو،ولو به اشتباه، تجربه کردم، میتونم مثل گذشته کار نگهبانیمو انجام بدم؟

 

 میدونی سهیل جون، من فکر میکنم که بهتره از این به بعد،در آغاز یه رابطه،با طرفمون یه جوری برخورد نکنیم که براش یه شخصیت کاذب درست بشه و فکر کنه که در هر حالتی عزیزه،بدونه که ما دوست داریم که اون اولویت اولمون بشه،اما این اولویت اول شدن،نیاز به زحمت داره و طبعاً این زحمت،دو طرفه ست،یعنی هیچ کدوم فکر نکنیم که به صرف یک دل لرزوندن، همه چیز تموم شده و مثلاً من میتونم  از سر کار که اومدم،غذامو بخورم و بدون هیچ حرفی،بخوابم و انتظار داشته باشم که طرف تا صبح ، با عشق،خُرخُر منو تحمل کنه!،یا اون میتونه با سر و وضع شلخته،بدون آرایش بیاد و یه بشقاب غذا بندازه جلوی من و بره پی کارش و فقط دلش به این خوش باشه که یه روزی دل من رو لرزونده!

عشق نیازمند مداومت و تحمل زحمته،باید همیشه ازش مراقبت کرد و بهش رسید 

 

شاید ذکر یک نکته،خالی از لطف نباشه،یکی از دوستام میگفت:خانمها مثل ماه میمونند که نورشون رو از خورشید  (یعنی آقایون) میگیرند،اگه نمیتونی همیشه خورشید باشی،بهتره که بی خیال زندگی مشترک بشی!!!اما من اینجوری فکر نمیکنم،به نظر من،هر دو طرف باید بپذیرند که طرف مقابل،آدمه نه سوپر من یا جی گرل،یه آدم،گاهی خوبه و گاهی بد،یه وقت حالش خوبه و بهت میگه"بله" یه موقع هم حالش بده و میگه"نه" ،فکر نمیکنی بهتر باشه قبل از اینکه به طرفت، لذت "احساس نور گرم خورشید بر روی پلکانش" را بدهی،براش مشخص کنی که نور خورشید،همیشگی نیست و یه موقع هایی هم باید از تابش نور ماه لذت ببره؟

 

 

موخره: قسمتی از "داستان آفرینش زن" ترجمۀ صادق چوبک

... در آغاز،آفرینندۀ جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه مصالح سفت و سخت که برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده.در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار،چنین کرد:

گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای،مرد نزد خدا آمد و گفت:«خدایا!این موجودی که به من داده ای،زندگی را بر من تباه کرده،پیشه اش پُرگویی است،هیچ گاه مرا به خود وانمی گذارد،آزارم می دهد،می خواهد همیشه نوازشش کنم،می خواهد همیشه سرگرمش بسازم،بیخود می گرید.تنها کارش بیکاری است.آمده ام او را پس بدهم،زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست،او را از من بازستان.»

خدا گفت:«باشد» و زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر،مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:«خداوندا! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام،تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید،از گوشۀ چشم به من می نگریست،با من بازی می کرد و به تنم میچسبید،خنده اش گوشنواز بود،تنش خُرم و لمسش دلنواز بود.او را به من باز پس ده.»

خداوند گفت:«باشد.» و زن را به او پس داد.

پس از سه روز،دیگر بار،مرد نزد خدا شد و گفت:«خدایا!نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست.پس کَرم کن و او را باز پس گیر.»

خدا گفت:«دور شو! هر چه گفتی بس است.برو با او بساز!»

مرد گفت:«اما با او زندگی نتوانم کرد.»

خدا گفت:«بی او هم زندگی نتوانی کرد.»آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:40 |

آن پیر کیبرد به دستان،آن شیخ دِیر مستان،آن بزرگ نت باز،آن خواجۀ داف باز،آن زاده شده از مادری داف،آن استاد فعل گاف،شیخ سهیل معتقدوالدلقک بود و بزرگ آل رحمت،روانشناسی عظیم بود و تولید کنندۀ کربن اکتیو!

 

گویند هنگام نزول اجلال به باغ وحش دنیا،جمالش به دیدار نرسی زیبا روشن شد و به عطش لمس گیسوان دچار!

 روزی شیخ ما،در عطش کتابت افتاد و خداوند بر او خواجه شراگیم را  نازل کرد که خود اهل کتابت بود و در این مقوله مکتوبات نانوشته،فراوان داشت! و صاحب خانم شین هم بود! شیخ سهیل نیز با بر کردن پاپوش در پی یافتن "شین" ی سر به بیابان ها گذاشت تا در برهوت به شبگیری(یعنی من!) رسید،پس بدو گفت که ای مهرداد داف!با سر زلف تو کارها دارم،شبگیر بدو گفت که ای شیخ،ما که داف نیستیم و اصلاً زلفی نداریم که سر داشته باشد!مگر تو انحرافات داری! شیخ گفت:داف نیستی،اما شین که داری!!! شب گیر و خلقی متحیر بماندند و ناله ها زدند از این همه نکته بینی!

 

خُب سهیل عزیز، تولدت مبارک،میدونی،با خودم گفتم که از هزار کیلومتر دورتر یه خورده متفاوت تر از بقیه تولدت رو تبریک بگم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بخشی از خاطرات و احساساتم رو در مورد تو با نوشتن پستی بازگو کنم... ببخشید که اگه خوب نشده!برگ سبزی ست تحفۀ درویش،بیا! ...

 

اواخر فروردین ماه 86بود و من خسته و کوفته از کارگاهی در زنجان خودمو به خونۀ پدریم رسونده بودم ،مهیار به من گفت که یکی از دوستام توی اتاقه و بد نیست که باهاش آشنا بشی،منم خواستۀ مهیار رو اجابت کردم و یه سری به دوستش که همون سهیل بود زدم ... اونچه که از اولین دیدار با سهیل در خاطرم موند آدمی با یه دنیا تناقض بود! از روانشناس بودن و کار شیمیایی کردنش  گرفته تا فندک زیپو و سیگار بهمنش  ! فک کن! من مارلبرو میکشیدم و اگه اجاق گاز دم دستم نبود ماکزیمم با کبریت سیگارمو روشن می کردم!

 

3 ماه بعد باز هم در خونۀ پدری بودم که خانومی به دیدن مهیار اومد و معلوم بود که مهیار میخواد از سر، بازش کنه،و خب برادری به درد اینجور وقت ها میخوره دیگه! مهیار تخم جن، خانومه رو سر من خراب کرد و خودش هی مثل کش تنبون از اتاق در میرفت بیرون! خانومه چشمش منو گرفت و با چندتا عشوه،دلبری رو آغاز کرد،من هم سفت و محکم مقاومت کردم و هی مقاومت کردمو،هی مقاومت!خوشبختانه قبل از اینکه مقاومت من تموم بشه (مگه آدم چقدر میتونه مقاومت بکنه!)،عشوه های ایشون تموم شد و از در جلب ترحم وارد شد و شروع کرد از دوست پسر سابقش بد گفتن، میگفت پسره با وجودی که خودش روانشناس بوده،مشکلات روانی بسیار داشته و به خانومه کم سر میزده و فقط یه موقع هایی کتکش میزده و بشقاب و لیوان تو سرش خُرد میکرده! در نهایت هم  ارتباطشون قطع شده،آخر حرفاشم گفت که اسم پسره سهیله،من ازش پرسیدم همون دوست مهیار؟اونم گفت آره،همون دوست مهیار! گفتم:این پسره عجب مارمولکیه،راست میگن که آدم نمی تونه از ظاهر مردم پی به شخصیتشون ببره!پدر سگ(بلاخره عشوه های خانمه چندان هم بی تاثیر نبود!)...ناگهان مهیار اعلام کرد که سهیل داره میاد! گفتم یا حضرت عباس،لابد غیرتی شده و میخواد ننگ رو با خون پاک کنه! در کسری از ثانیه هرچی چیز قابل پرتاب و شکستنی بود از دم دست جمع کردم و گذاشتم توی کمد و در کمد رو هم قفل کردم و کلیدش رو قورت دادم!!!

 

چند دقیقه بعد سهیل اومد و صرف نظر از منی که روی پنجه هام آمادۀ هر گونه واکنشی بودم با آرامش خاصی نشست روی صندلی،آرامشی که در تمام دفعات بعدی هم تکرار شد و یکی از ویژگی های بارزشه،باور کنید که با هر تکون سهیل،منم یه تکون میخوردم! و در حالی که چشم ازش بر نمیداشتم ،سر پنجه و قبراق،منتظر توفان بعد از آرامشش بودم!در عین حال افکار عجیب و غریب و مختلف هم توی سرم موج می زد،فکرهایی مثل:اگه حمله کرد،با جنگ و گریز از خانومه دورش میکنم! این سهیل که از من خوش تیپ تره، چطور این خانومه بی خیالش شده و به من گیر داده،لابد خانومه متوجۀ جذابیت های پنهان من شده! چطور این پسره میتونه به این راحتی شرارتش رو پنهان کنه...و هزارتا فکر دیگه...

 

غرق افکار خودم بودم که خانومه پیشنهاد داد که با موبایل من،چند تا عکس بگیریم، من هم جانب احتیاط رو رعایت کردم و جهت نمک گیر کردن سهیل، اولین عکس رو تکی از خودش گرفتم ،این همون عکسه

 

http://i32.tinypic.com/1zyy9nr.jpg

 

 

خلاصه اون شب قضایا به خیر و خوشی تموم شد و بخاری از سهیل بلند نشد که نشد، حتی آخرش یه تنه ای هم بهش زدم ولی بازم حمله ای صورت نگرفت که نگرفت!

 

دو سه شب بعد،خونۀ خودم تنهایی نشسته بودم که مهیار زنگ زد و گفت:سهیل میخواد در مورد یه مشکل عاطفی که براش پیش اومده،باهات مشورت کنه،ما ده دقیقۀ دیگه اونجاییم،بلافاصله به خودم گفتم:ای دل غافل،داره میاد که انتقام اون شب رو بگیره وگرنه من کجا و مشاوره دادن به یه روانشناس کجا؟

به مهیار گفتم یه یک ساعتی بپیچونش و شروع کردم  به بشقاب و لیوان جمع کردن و ...

دوباره کلید قورت دادن! خدا خفه ات نکنه سهیل که من به خاطر تو به اندازۀ دوتا اسباب کشی حمالی کردم و به اندازۀ دوتا زایمان درد کشیده ام(اصلاً تو میدونی دفع کلید چقدر مشکله!!!)

 

در نهایت سهیل اون شب اومد،بماند که چه ها گفت و چه ها شنید،ولی از همون شب من عاشقش شدم در حسرت لمس گیسوانش باقی ماندم! حسرتی که تا زمانی که مو نکارد،با من باقی خواهد ماند!!!

 

پی نوشت: سهیل یکی ازبهترین دوست های منه و توی دوستام،تنها کسیه که بیشتر از من کتاب خونده،وقتی تهرانم،بیشتر وقتمون با هم میگذره و از صحبت در مورد هر مسئله ای کلی لذت میبریم و بعید میدونم صداقتی که در بیان احساساتمون بین ماست،مابین هیچ دونفر دیگه ای(حتی زن و شوهرها) وجود داشته باشه،یه آدم گرم و آروم و دوست داشتنی،ولی حیف که تا آخر امسال رابطۀ ما پنهانی میشه!!!...

 

آخه سال آینده در جشن تولدش ما چهارتایی دور هم جمع میشیم، من،مهیار، سهیل و خانومش!!! میگین نه؟صبر کنید...

+ نوشته شده توسط شب گیر در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 7:27 |

 قبل از هر چیز:

قصد من از نوشتن این پستِ دو قسمتی،فریب دادن یا بازی با احساسات کسی نبوده، اون لحظه ای که تصمیم به نوشتن این پست گرفتم ،فقط و فقط میخواستم یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، اما بعد از خوندن بعضی از کامنت ها،بیش از آنچه که در پی اثباتش به دیگران بودم ،به خودم ثابت شد!، شاید اگر امروز تصمیم به نوشتن قسمت اول آن می گرفتم،محال بود که چنین شیوه ای را برای بیان حرف هایم انتخاب کنم، من در لحظۀ نوشتن قسمت اول این پست، فقط و فقط به مطرح کردن نظرم فکر می کردم و به جز خودم،کسی را در نظر نگرفتم، از بابت این خودخواهی،صمیمانه عذر میخوام ...

 

من و بسیاری از شماها در اکثر مواقعی که احساس کرده ایم کسی حرفمون رو نمی فهمه یا نیازمون رو درک نمی کنه،به جای اندکی تفکر منطقی،به جای اینکه به ضعف یا شیوۀ غلط بیان خودمون فکر کنیم،به جای اینکه به دنبال شیوۀ صحیح باشیم، به ساده ترین شکل ممکن یعنی ابراز ضعف و ناتوانی سعی در جلب ترحم دیگران و در نهایت فهموندن یا قبولاندن نظرمون میکنیم ،غافل از آنکه انچه دیگران در چنین موقعیتی به ما ارزانی میدارند، محبتی ساختگی و از سر لطف است نه محبتی واقعی و از سر صدق...

اما واقعاً تنها اونایی که اقدام به جلب ترحم میکنند مقصر محسوب میشند؟

 

 من اینجور فکر نمیکنم،به نظر من دیگران هم به اندازۀ ما مقصرند؛ بسیاری از رفتارها متقابلند، اگه من حتی چند بار مرتکب رفتاری غلط بشم و از آن نتیجه نگیرم ،مسلماً مجبور میشم که اون رفتار رو کنار بذارم و امکان نداره اون رفتار در من نهادینه بشه ، اما امان از وقتی که آدم  جواب مورد نظرشو بگیره،اونوقت اون رفتار ملکۀ ذهن میشه و در نهایت جزیی از فرهنگ رفتاری مردم ... یه مثال ساده:

 من یه آدم معمولی ام و مثل هر کس دیگه ای، گاهی شادم و گاهی غمگین، اما کلاً  شادی رو ترجیح میدم و دلم میخواد که شاد بنویسم و با این همه غم و غصه ای که مردم دارند،باری به غصه های کسی اضافه نکنم ، از طرفی بالا رفتن  آمار بازدید کننده های روزانه ام هم برام مهمه، ولی وقتی میبینم  تعداد خواننده های روزانۀ وبلاگم  با یه پست غمگین دو برابر میشه، چه راهی رو باید در پیش بگیرم؟...

 این ما هستیم که با تمایل به غم و غصه،با ترحم به" ترحم طلب" ... به این ضعف فرهنگی دامن میزنیم ،البته میدونم که  اگه در این مواقع واکنشی نشون ندهیم به بی احساسی و سنگدلی و ...متهم میشیم... به نظر شما باید چه کرد؟ ای کاش کسی بتونه یه جواب منطقی بده...

 

اما در مورد قضاوت عجولانه:

زمانی که قسمت اول این پست رو  نوشتم با خودم فکر میکردم که تمام نشانه های لازم رو  برای به اشتباه نیفتادن شما گذاشته ام ،حتی من عنوان پستم رو هم کامل ننوشتم!  من کلی در مورد قضاوت عجولانه نوشتم و گفتم...

  فکر میکردم هر کسی که پست "حُزن آلود روزی انچنین" رو خونده باشه،محاله  باور کنه که مطالبش در مورد فوت سحر واقعیت داره،یعنی واقعاً برای کسی این سوال پیش نیومد که من چطور تونستم با چنین مصیبتی راحت کنار بیام ، در حالی که از یه اقدام به خودکشی اونقدر بهم ریخته بودم...

نمی دونم دیگه چی باید بگم...

نیاز به توضیح بیشتری هست؟   

 

 

پی نوشت1: سحر جان، در سلامتی کامل به سر می برد،اصلاً راستش رو بخواین، ایشون در کنار دلقک و ماهی، از ترغیب کنندگان بنده برای انتخاب این شیوۀ بیان بود!

سحر به من قول داده که اون سحرِ قبلی رو که من میشناختم از بین ببره! و بشه یه سحر جدید!قول داده که سعی کنه با صلابت و قویتر از گذشته با مشکلات زندگی برخورد کنه و تلاشش در جهت به دست اوردن اون کسی باشه که فکر میکنه هنوز هم عاشقانه دوستش داره، نه منی که دم دستش هستم!

همچنین قول داده که قبل از اقدام به هرگونه (روم به دیوار) خودکشی،منو در جریان علت اقدامش بذاره، من هم به او قول دادم که جو گیری رو ترک کنم و  دیگه مثل دفعۀ پیش ،خودمو جلو نندازم  و الکی برای خودکشی ای که بابت رقیبم بوده، حُزن آلود نشوم!!!

 

پی نوشت2:باز هم صمیمانه از تمام کسانی که حتی برای یک لحظه با خوندن قسمت قبلی،غمگین شده اند،عذر میخوام خصوصاً:

دخترک عزیز(که خودشم داغ دیده ست)  نماتود (که با همون تک سلولش به اندازۀ یه دنیا معرفت داره) هلی (که به نظر میاد خودکشی رو از نزدیک لمس کرده و خوشحالم که ناموفق بوده) منیژه (وبلاگش دیدنیه و کلی میشه ازش یاد گرفت) گلی (گل و مهربون) اهورافرزام عزیز و خوش فکر( واقعاً اگه اینجا میموند حیف میشد) رهای شیطون و خجالتی(قابل توجه داش سهیل که یه زمانی ناامید شده بود و میگفت نسل اینجور دخترها منقرض شده،ضمناً رها خانم  "مهربین" هم هست!میگی نه؟برو  براش یه کامنت انتقادی خفن بذار،بهت میگه: مرسی از کامنت پر مهرت!!!) و حتی از خانم دکتر ستاره عزیز (که مجبور شد به خاطر پست من،کلی فکر کنه! میگی نه؟ یه بار دیگه کامنتش رو بخونین! اما خالی از شوخی، شاید نظراتش بی رحمانه باشه ولی مطمئنم که پزشک خوبیه)،مهتاب(که یه دافیه با "زیبایی خیره کننده"! و امیدوارم مشکلش به دست همین خانم دکتر ستاره حل بشه!) مونا خانم(چیه؟آبجی کوچیکمه و دلم براش یه ذره شده و به خاطر دلتنگیه که بهش میگم خانم،نه ترس!!!) و در نهایت از تمام کسانی که منو از تایید کامنتشون معذور کردن...

 

مخلص شما و فدای وجود همتون هستم...  
+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:20 |

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

                                    خود آیا تابِ تان هست که پاسخی درخور بشنوید...

 

  

همیشه مصیبت در لحظاتی رخ می دهد که تو انتظارش را نداری، اگر غافلگیرت نکند که دیگر اسمش مصیبت نیست ...

 

                 ...سحرِ عزیزِ من، شش روز پیش درگذشت ...

 

چند روز گذشته را به شدت درگیر بودم، اکنون ،بعد از تدفین و برگزاری مراسم ختمِ سحر عزیز، برای نوشتن مجالی یافته ام، اما از آنجایی که این پست خیلی طولانی شد، تصمیم گرفتم که آن را به دو بخش تقسیم کنم، اینک قسمت اول:

 

دوازده روز پیش، در مورد خودکشی سحر، پستی نوشتم تحت عنوان "حزن آلود روزی اینچنین"  که در آن تنها به بیان احساسم پرداخته بودم...

 

سحر خدابیامرز دختر بسیار خوبی بود، هر کسی که با او روبرو می شد، قبل از هر چیز، مجذوب خنده هایش می گشت ، هیچگاه پیش نیامد که صورت او را بدون لبخند ببینم، لبخندی زیبا و دلفریب، لبخندی که هنوز هم با یادآوری آن ، دلم می لرزد و از خود، بیخود می شوم ... ،شاید سحر تنها آدمی در زندگی من بود که هیچ وقت مرا در لحظاتی که ناراحت بودم تنها نگذاشت ...

البته نمی خواهم  حال که روح اش به آسمان پر گشوده  او را دختری مبرا از هرگونه ایرادی جلوه دهم ، او مثل هر آدم دیگری، نقاط ضعفی هم داشت که کم نبودند، مثلاً در اکثر مواقع حساسیت های مرا ندیده می گرفت ، از گفتار و رفتار من، بدترین برداشت ممکن را می کرد، اما شاید بزرگترین ایراد شخصیت او این بود که، همیشه از من انتظار داشت او را به شکلی که خودش می پسندید و می خواست ، دوست داشته باشم  و من ناتوان از اجابت این خواسته، او را به شیوۀ خودم دوست داشتم، دوست داشتنی هر چند ناکارآمد (از منظر او) ،اما خودجوش و با تمام وجود.

 

خدایش بیامرزد،او این نکته را بزرگترین ضعف من می پنداشت و تا واپسین دم نیز، غافل از اینکه این شیوۀ دوست داشتن، عظیمترین نقطۀ قوت من محسوب می شود ، بر پندار نادرستش باقی ماند...

... بیش از این انتقاد از کسی که اکنون دستش از دنیا کوتاه شده، کار شایسته ای نیست و شاید اندکی هم زیاده روی کرده باشم...

 

به هر جهت از دیدگاه من (و حداقل  یک نفر دیگر)، سحر دختر دوست داشتنی ای بود و درد فقدانش ،داغی ابدی بر دل من(و هر آنکس که او را می شناخت) گذاشت ،امیدوارم که در تناسخی دیگر،با حفظ تمام مهربانی هایش و بدور از نقاط ضعفی که برشمردم، طعم خوشبختی را بچشد و در ازای هر سالی که در این زندگی کوتاهِ بیست و شش ساله، از ضعیف بودنش، از رودربایستی های بی موردش و...، عذاب کشید،سالیانی دراز ،از زندگیِ بعدی اش لذت ببرد... فقط خدا (و شاید هم او )می داند که در پس هر جملۀ به ظاهر سادۀ من، چه عذاب و ستمی نهفته است...

...چطور بگویم که چقدر در ذهنم با او زندگی کرده ام ...

 

بگذریم، در تعدادی از نظراتی که برای پست "حرن آلود روزی اینچنین"  دریافت کردم ، عده ای از دوستان با قضاوتی عجولانه و به شکلی بی رحمانه ، سحر خدابیامرز را بابت "خودکشی به نیت جلب ترحم" مورد عتاب و حتی تمسخر قرار داده بودند ...

 

فرهنگ(به معنای عام) ما ایرانی ها، دارای نکات مثبت و منفی فراوانی است.

من قصد دارم به دور از هرگونه بدبینی، به دو خصوصیت بارز و در عین حال ناشایست این فرهنگ بپردازم؛ جلب ترحم و قضاوت عجولانه ...

 

"جلب ترحم " ریشه ای عمیق در فرهنگ و ادبیات  ملی و دینی ما دارد ، شاید یادآوری این دو بیت از غزل معروف عراقی، به عنوان مشتی از خروار، خالی از لطف نباشد:           

                       ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی                                                        چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی 

                     همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

                         که  رقیب  در نیاید  به  بهــانـــۀ گدایی

 

بارها من و بسیاری از شماها ،برای دستیابی به منظورِ خویش، جنبۀ بدِ کودکِ درونمان را فعال کرده ایم و با ابراز ضعف و ناتوانی، با تحقیر خودمان، با ...  و در نهایت با جلب ترحم دیگران (البته با تحمل کمترین آسیب ممکن) ، سعی در رسیدن به مقصود کرده ایم ، "سعی" ای که در بسیاری از موارد،با موفقیت همراه بوده است!... در قسمت دوم این پست، از این مقوله بیشتر خواهم نوشت...

 

و اما قضاوت عجولانه؛ فکر میکنم بهتر است قبل از گشودن این باب، منظورم را از "قضاوت عجولانه" بیان کنم؛ به نظر من این نوع قضاوت ، قضاوتی است که از سر نا آگاهی و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می شود.

 وقتی ما در مورد یک مسئله یا مشکل،به تمامی آنچه که اتفاق افتاده است آگاه نباشیم و فقط با دانستن بخشی از یک موضوع و بدون هیچگونه تفکر و تحقیقی داوری کنیم ، نتیجۀ این قضاوت تنها متکی به بدیهیات موجود در ذهنمان است،نه واقعیت موجود، لذا چنین نتیجه ای از دیدگاه هر عقل سلیمی مردود است .

به عنوان مثال،داستان "فیل در تاریکی" را  همه می دانیم...

 

 ...حال ،آنچه مرا سخت می آزارد این است : چطور یک نفر به خودش اجازه می دهد که بدون آگاهی کامل قضاوت کند؟

آیا به نظر شما هر کسی که خودکشی میکند،قصد جلب ترحم دارد؟

آیا شمایی که از خودکشی آن خدابیامرز ایراد گرفتید، شرایط سخت او را درک کرده بودید؟ اصلاً چیزی در مورد مشکلاتش می دانستید؟ آیا مطمئن بودید که توانایی او، در حد تحمل مشکلاتش بوده؟ به نظر شما اگر او آموخته بود که با شیوه ای صحیح ، حرفش را برای من و اطرافیانش بیان کند،باز هم آنقدر درمانده می شد که دست به خودکشی بزند ؟ اصلاً آیا مطمئن هستید که من و اطرافیانش ،به او اجازۀ بیان کردن چیزی را داده باشیم ...

 

آیا مطمئن هستید که قضاوتتان در مورد سحر خدابیامرز ، صحیح بوده است؟ ...

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:27 |

چندین سال پیش، من و دو تا از دوستام  (بابک و سعید) به  مهمونیِ خداحافظی (گودبای پارتی) یکی از بچه ها (فرهاد) دعوت شدیم، یه روز قبلش،فرهاد زنگ زد و گفت: چون مهمونی مختلطه (اون موقع ها سیبیل پارتی هم داشتیم!) ، مشروب سرو نمیشه ها! خود دانید!!!

ما سه تا هم در یک اقدام انقلابی ،یکی دو ساعت قبل از مجلس اصلی ، یه مجلس نقلی اشک افشونی (شما بخونید:عرق خوری) راه انداختیم و بعد، با کلۀ گرم و سری پر شور رفتیم مهمونی...

 

همچی که رفتیم تو ... یه چیزی میگم،یه چیزی میشنفین!... از اون مهمونی های خفن!!! توی هفتاد نفر، با خود ما بیست تا پسر هم پیدا نمیشد،( تازه واسه اینکه کم نیاریم، جرزنی کردیم و خودمونو چند بار شمردیم!) ، پنجاه شصت نفر بقیه، همه دروداف بودن( اون موقع بهشون میگفتن:تیکه!!! اونم چه تیکه هایی؟ اووووووووم! به به، به به، باغت آباد انگوری!)، اون موقع بیشتر دروداف ها متولد دهۀ پنجاه بودن  ( الان اکثرشون، همسرای نجیبی برای شوهراشون و مادرای متینی برای بچه هاشون شدن)...

خلاصه، ما سه تا مبهوت و مسرور و مشعوف و ... در حال چشم چرونی بودیم ( شما بخونید: نظاره گر بودیم ،با نگاهی از سر بی اعتنایی!) که فرهاد یواشکی و بدور از چشم باباش به ما رسوند که: یکی از بچه ها با خودش یه خورده مشروب اورده و الان جماعت قلیل مذکر توی اتاق من در حال نوشیدن اند،خود دانید! ...

از اونجا که ما کله مون گرم بود و سرمون پر شور، ضمن تشکر و ابراز بی میلی، در کسری از ثانیه خودمونو به اتاق فرهاده رسوندیم و از یه پارچ بلوری که به نظر جادوئی هم می اومد (چون هر چی ازش میریختیم ، تموم نمیشد!) ،نوشیدن رو شروع کردیم... اما چشمتون روز بد نبینه که (مثل همۀ عمر که دیر رسیدیم)، دیر فهمیدیم ، اون چیزی که چهارتا لیوان ازش خورده بودیم الکل سفید نود درجه بوده! خیلی دیر فهمیدیم!!!

 

از اتاق که اومدیم بیرون دیدیم ای بابا! جمعیت دروداف چهار برابر شدن! (نه اینکه فکر کنین ما پاتیل پاتیل بودیم و همه چیز رو چهارتا چهارتا میدیدیم !،نه ، خیلی چیزا رو هم کمتر دیدیم! حوصله کنین!)، خلاصه، دروداف ها چهار برابر شده بودن و ظاهراً توی اون مدتی هم که ما مشغول نوشیدن بودیم، از فرصت استفاده کرده بودن و رفته بودن خیاطی و یه چند وجبی لباساشونو کوتاه کرده بودن (شیطون بودن دیگه!) ، تازه تا اونجایی که یادمه یه چندتاییشون هم ،هنوز لباساشون آماده نشده بود و با یه خجالتی داشتن با بیکینی میرقصیدن که آدم دلش کباب میشد!!! تازشم؛ به جز ما سه تا ، هیچ پسری هم نبود!!!

 

بهرحال،ما با وقاری مثال زدنی (شما بخونید: تلو تلو خوران) رفتیم سر جامون و من مثل بختک چسبیدم به صندلی،بابک و سعید هم نشستن دو طرف من...

فک کن! دویست تا دروداف، همه خوشگل و خوش اندام!، همه قد بلند(شیطونا،توی همون غفلت ما،قداشونم عمل کرده بودن!)، همه رقاص،همه سامانتا فاکس و سابرینا(اون موقع هنوز جنیفر و بیانسه بدنیا نیومده بودن!)،همه نجیب و متین و شیطون،داشتن با نگاه های ملتمسانه ما رو به رقص دعوت میکردن، غافل از اینکه اگه ما از جامون تکون میخوردیم، مثل سوسک پیف پاف خورده،کف سالن ولو میشدیم...

...حسرتی و نگاهی و آهی... تموم توانایی ما در اون لحظه ،همینا بود!!!

 

در همون وضع، سعید کله ای کشید و از بابک پرسید: چطوری؟ روبراهی؟ بابک گفت: من تو وضعیت ناز خواهر همه (با عرض شرمندگی، روم به دیوار،شما بخونید: ...س خار همه ) هستم!!!، بعد سعید رو کرد به من و پرسید: مهرداد! تو توی چه وضعیتی هستی؟ منم گفتم: من تو وضعیتِ نازِ خواهرِ بابکم!!!...

 

در نهایت،پس از پایان مهمونی، با هر بدبختی ای که بود،خودمونو رسوندیم خونه و هر سه تایی ،طاقباز  ولو شدیم کف اتاق و من با یادآوری آنچه گذشته بود،هرازگاهی داد میزدم: شمسی!!!

(شمسی اسمِ خواهر خیالی بابک بود! چون بابک اصلاً خواهر نداشت!)

... و اینچنین بود که "شمسی" برای ما به مقدس ترین نام عالم تبدیل شد و عطشِ لمسِ گیسوانش...(اَه، ببخشید!یه لحظه جوگیر شدم!، همش تقصیر دلقکه!!!)

...از اون به بعد،برای من،"وضعیت شمسی"  وضعیتی شده بالاتر از وضعیت" ناز خارِ همه چیز" ،بالاتر از وضعیت" بهل و رها کن همه چیز را"  و حتی بالاتر از "من خود آن سیزدهم که از همه عالم بدرم"...

 

یه وقت هایی ،توی زندگی هر کسی یه مشکلاتی پیش میاد که حلشون برای همون کس غیرممکنه،هر چی هم که تلاش کنی راه به جایی نمیبری ، چون اگه قابل حل باشه دیگه غیرممکن نیست! اصرار برای حل چنین مشکلاتی،فقط باعث میشه که آدم از زندگی جا بمونه... من فکر میکنم این کار مثل اینه که درجریان یک امتحان ریاضی،برای حل کردن اولین مسئله ، به مشکل بخوری و آنقدر برای حلش وقت بذاری که دیگه به حل کردن بقیۀ سوالها نرسی ، و تازه بعد از امتحان بفهمی که حل اون مسئله فقط در توان یک دانشمند ریاضی بوده و معلمتون اشتباه کرده! ...و چقدر افسوس میخوری که چرا به جای بیست، بدنبال هیجده نبودی و چقدر دلت میسوزه که نمرۀ همون مسئله ،مابینِ بقیۀ سوالات تقسیم شده و نمرۀ اونایی که هیجده گرفتند، بیست رد شده ،هیجدهی که گرفتنش در توانت بوده و تو به خاطر اشتباه یک نفر دیگه (معلمت!!!)،صفر شدی،حالا هی داد بزن!!! هی گریه و زاری کن!!!... اونوقت باز هم به نظرت ،  خواستن، توانستن است؟؟؟

  من وقتی به یک مشکل برخورد میکنم،اول همۀ تلاشمو میکنم، اگه حل شد که هیچ ،اگر هم نتونستم حلش کنم و به این نتیجه برسم که حلش برای من غیر ممکنه و از توانم خارج، به جای غصه خوردن،زانوی غم در بغل گرفتن و اصرار احمقانه، تنها به یک نام بسنده میکنم:

شمسی!!!

 

پی نوشت: یه دعای قدیمی میگه: خدایا به من قدرتی بده که بتونم اون چیزایی رو که قابل تغییره، تغییر بدم و اونایی رو که غیر قابل تغییرند، تحمل کنم و در نهایت به من بینش و فهمی بده که تفاوت این دو را تشخیص دهم!

 

دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد

  تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم 

 این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصلۀ دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:12 |

آشفته و خسته ، در یک وضعیت بدِ روحی، تنها مانده ام، نه از سهیل خبری هست و نه از مهیار...

 

بعد از دو سه ساعت خوابیدن، روی تخت مهیار نشسته ام و سیگار به دست، زُل زده ام به کتاب هایی که در اطرافم ، یکدیگر را سخت در آغوش گرفته اند، فروغ (به مدد کامپیوتر) با لحنی حزن آلود، "تولدی دیگر" را زمزمه می کند، شاملو نیز محبوس در تقویمی به دیوار آویخته، با یادآوری "بسوده ترین کلام است ، دوست داشتن" مرا نظاره می کند...

 

افکار مختلف و متفاوتی در ذهنم جاریست ، فکرها می آیند و می روند... کسی در من وجود دارد که نامش را شبگیر نهاده ام، شبگیر مرا به باد پرسش های گوناگون گرفته است ، او همیشه پرسشگر است و من باید پاسخگو باشم، اما گاهی استنطاق کردنش آنجنان سرعت می گیرد که مجالی  برای جواب دادن من باقی نمی ماند و قبل از آنکه پاسخش را بدهم، پرسش بعدی را مطرح میکند، اینچنین ، فقط  (برای او یا من؟) انبوهی سوال بی جواب میماند و خستگی...

برای رهایی از این وضعیت باید کاری کرد...

 

سری به وبلاگ دلقک میزنم، از خواندن آخرین پستش، آنچنان نگران میشوم که بلافاصله با تماسی از خوب بودنِ حالش، نه ، از زنده بودنش مطمئن میشوم (این روزها حال هیچکداممان  خوب نیست) ، با یکی دو تا شوخی و در نهایت با تاکیدی جدی، برایش مشخص میکنم که جهت انجام هر کاری، حتی (یا فقط؟) خودکشی ، همراه و پایه هستم...  

 

 با روحی خسته تر،دوباره به روی تخت برمیگردم، اینبار محسن نامجو نیز حضور دارد و گاهی با خواندن "زلف بر باد مده..." به فروغ مجالی برای تجدید قوا میدهد...

 

...درگیری من و شبگیر آغاز میشود:

- میپرسد: چه شد نتیجۀ آنهمه اصولی که در کلاسهای "بنیان"  به تو آموزش دادند؟ کجاست آن حس مسئولیت پذیری که به تو آموختند؟ آنهمه بازی برای چه بود؟

...من برای گریز از پاسخ ، به کتابهای اطرافم مینگرم...

گویی شبگیر نگاه مرا دنبال میکند...

-می گوید: اینهمه کتاب خوانده ای، اینهمه شعر حفظ کرده ای، کدامیک به کارت می آیند؟ در چنین وضعیت خرابی که داری، کدامیک میتوانند از این غمی که داری، رهایت کنند؟ حالا فهمیدی چرا مهیار در آخرین پستش نوشته"دنیای خیالی ادبیات ..."

...من همچنان خموش میمانم...،اما در ذهنم برای یافتن پاسخی ، جستجو را آغاز می کنم ...

انگار شبگیر ذهن مرا می خواند...

-میپرسد: در جستجوی چه هستی؟ هزار بار دیگر بخوان  " انسان با تحمل رنج ، از نو زاده میشود" ، هزار بار دیگر، تمام کتاب هایی را که با شخصیت هایشان همذات پنداری کرده ای بخوان! چه نصیبی عایدت میشود؟

... من لجوجانه خاموش می مانم ...اما حس میکنم در این شیوۀ تحقیر، دوست داشتن و محبتی نهفته است، چقدر این شیوه  برایم آشناست ...

مادرم، این شیوۀ اوست،...

 

ناگهان هجوم همه جانبۀ حاضران به سوی من آغاز میشود:

- شبکیر امانم نمیدهد، میگوید و میپرسد....

- فروغ زمزمه میکند: ... سفر حجمی در خط زمان و ...

- نامجو می خواند: ... ما شیخ و واعظ، کمتر شناسیم       یا جام باده ، یا قصه کوتاه

- شاملو نیز همچنان : بسوده ترین ...

...اتاق پر از مادرم میشود...

 

ناگهان  روی جلد یکی از کتاب ها ، بهرام صادقی را میبینم که با لبخندی پرمعنی نگاه از من برگردانده است، امتداد نگاهش را دنبال میکنم................................... زوربای یونانی!!!

زوربا  به یاری ام می آید:

"باید غم و غصه های زندگی را مثل دل و جگر به سیخ کشید، روی آتش کبابشان کرد و خورد!"

 

...رها شدم...

 

 

من فکر می کنم

                 هرگز نبوده قلب من

                                       این گونه گرم و سرخ:

احسلس میکنم

              در بدترین دقایق این شام مرگزای

                                            چندین هزار چشمۀ خورشید

                                                                   در دلم

                                                            می جوشد از یقین ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:7 |